وبلاگ شخصی فرهاد داودوندی
 
فروشگاه لوازم یدكی اتومبیل ، نجوم ، ورزش ، شطرنج، هنر و علم در بروجرد
tabligh
tabligh




عکس ها سخن می گویند

کودکان بروجردی مقابل دوربین فرهاد 90































طبقه بندی: بروجردی ها، 
برچسب ها: عکس ها سخن می گویند، کودکان بروجردی مقابل دوربین فرهاد 90، کودک بروجردی، دختر، پسر، کودک، نونهال،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 15 مرداد 1395 توسط فرهاد داودوندی
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی
و سوم اینکه در بهترین کاخ ها و خانه های جهان زندگی کنی

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.





طبقه بندی: هنری، 
برچسب ها: لقمان، پسر، حکایت،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 27 خرداد 1391 توسط فرهاد داودوندی
شبی ، پسری نزد مادرش که در آشپزخانه در حال پختن شام بود ، رفت و یک برگه کاغذ را به او داد . مادر دست هایش را با حوله ای تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند . پسرش با خط بچه گانه نوشته بود :

صورتحساب :
کوتاه کردن چمن باغچه 5 دلار
مرتب کردن اتاق خوابم 1 دلار
مراقبت از برادر کوچکم 3 دلار
بیرون بردن سطل زباله 2 دلار
نمره ی ریاضی خوبی که امروز گرفتم 6 دلار

جمع بدهی شما به من : 17 دلار

مادر لحظه ای به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد ، سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب فرزندش این عبارت را نوشت :

بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و دعا کردم هیچ

برای تمام زحماتی که در این سال ها کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازی هایت هیچ

و اگر همه ی اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق به تو هیچ است . وقتی که پسر آنچه را که مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد ، گفت : « مامان دوستت دارم » . آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلا به طور کامل پرداخت شده

***

نتیجه : چرا همیشه ما از پدر و مادرمون طلب کاریم ؟ چرا همه ی کارهایی رو که اونا از روی عشق و محبت برای ما انجام میدن رو وظیفشون میدونیم ، و وقتی اون ها یه چیز کوچیک از ما می خوان با کلی اکراه و غر زدن اون کار رو انجام میدیم ؟

قرآن کریم چه زیبا می فرماید که : آیا جواب نیکی به غیر از نیکیست ؟





طبقه بندی: هنری، 
برچسب ها: صورتحساب، مادر، پسر،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 2 خرداد 1391 توسط فرهاد داودوندی
بدن لئون، پسر چهار سالگی انگلیسی قادر به هضم کاروتن که در میوه‌ها و سبزی‌های نارنجی رنگ وجود دارد، نیست و باعث می‌شود که رنگ بدن او به نارنجی تغییر پیدا کند.
  یک پسر انگلیسی چهار ساله به بیماری بسیار نادری (hyper-beta carotenemia) مبتلاست که او را از خوردن هویج و هر میوه نارنجی رنگی محروم می‌کند.
به گزارش قانون به نقل از روزنامه سان، بدن لئون، پسر چهار سالگی انگلیسی قادر به هضم کاروتن که در میوه‌ها و سبزی‌های نارنجی رنگ وجود دارد، نیست و باعث می‌شود که رنگ بدن او به نارنجی تغییر پیدا کند.
مادر لئون می‌گوید که برای نخستین بار و زمانی که پسرش تنها شش ماه داشت متوجه شرایط خاص کودک خود شده است.

او در این باره می‌گوید: "شرایطش بسیار حاد بود. اما تا یک ماه همچنان نارنجی بود. پزشکان مرا متهم کردند که غذاهایی با رنگ نارنجی زیادی به او می‌دهم. به همین خاطر من رژیم غذایی سه‌ هفته‌ای را در پیش گرفتم و او همچنان نارنجی بود.سپس آزمایش‌هایی تخصصی خون نشان داد که بدن لئون فاقد آنزیم کبد است به این معنی که بدن او قادر به تبدیل کاروتن به ویتامین A نیست، ویتامینی که سیستم ایمنی بدن را در برابر عفونت‌ها مقاوم می‌کند.

بنا بر این گزارش، اگرچه مقدار زیاد کاروتن در بدن به‌خودی خود بیماری بسیار جدی نیست اما به‌دلیل ضعف بسیار زیاد سیستم ایمنی بدن لئون، حتی یک سرماخوردگی ساده نیز می‌تواند جان این کودک چهار ساله را تهدید کند.




طبقه بندی: اجتماعی، 
برچسب ها: پسر، زرد، هویج، میخورد،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 20 اسفند 1390 توسط فرهاد داودوندی

دیالوگ زیبائی از فیلم جدائی نادر از سیمین است ، از سکانس

  پدری که بیماری آلزایمر دارد و پسرش می گوید
:

اون نمی دونه من پسرشم ، من که می دونم
 اون پدرمه.





طبقه بندی: هنری، 
برچسب ها: جدائی نادر از سیمین، پدر، پسر،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 دی 1390 توسط فرهاد داودوندی

سلامتیه اون پسری که...

سلامتیه اون پسری که...

10
سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت...

 20
سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت....

 30
سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه...!!!

باباش گفت چرا گریه میکنی..؟

گفت: آخه اونوقتا دستت نمیلرزید...!





طبقه بندی: هنری، 
برچسب ها: سلامتی، پدر، پسر،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 22 دی 1390 توسط فرهاد داودوندی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
فال حافظ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات