وبلاگ شخصی فرهاد داودوندی
 
فروشگاه لوازم یدكی اتومبیل ، نجوم ، ورزش ، شطرنج، هنر و علم در بروجرد
tabligh

tabligh



آقا معلم! اجازه؟

اینجا از آدم رُک و صریح بدشان می آید


فرهاد داودوندی- بروجرد:

آقامعلم! اجازه؟ از آنجایی که گفته اید انشای این هفته مان در رابطه با "بی رودربایستی بودن" و " رُک گویی" باشد، لذا به مانند همیشه شب گذشته برای نوشتن انشاء مزاحم اوقات شریف پدر بزرگوارم که با ارسال جوک های دست هزارم و بی نمک! مشغول تلگرام بازی با دوستانش بود شدم.

پدرم وقتی شنید موضوع انشای مان در رابطه با رُک گویی است! خنده تلخی کرد و خطاب به من گفت: پدر پدر سوخته ات را در می آورم، اگر در این شهر در جایی حرف دلت را بی رودربایستی و رُک به زبان بیاوری!

آقا! اجازه؟ پدرمان در ادامه گفت: یکی نیست بگوید آخه آقا معلم عزیز، مرد حسابی، موضوع انشاء قحط بود؟ خوب یک موضوع ساده مثل علم بهتر است یا ثروت و یا فایده پوست گاو را برای بچه های مردم بعنوان انشاء می گفتی بنویسند!

آقا! اجازه؟ پدرمان بعد از اینکه خیلی "غرولند" کرد، زیر لب گفت آخه اینهم شد معلم؟! و بعدش بلافاصله گفت این را که گفتم ننویسی، و سپس بادی به غبغب انداخت و گفت: پسرم، اینجا خیلی ها ادعا می کنند که انسان های رُک گو و صریحی هستند و همچنین ادعا می کنند که انسانهای رُک گو را دوست دارند، اما اگر سر سوزنی در حرف زدن با آنها رُک گویی کنی، به یکباره از خود بیخود می شوند و هفت جد و آبادت را می آورند پیش چشمت!


آقا معلم! اجازه؟ پدرمان می گوید: رُوله جوو، اینجا باید پشت سر مردم یکجور حرف بزنی و پیش رو جور دیگری، تا که همرنگ جماعت شوی و عزیز دل همه! جوری باید رنگ عوض کنی که همه انگشت به دماغ! ببخشید انگشت به دهان بمانند!

آقا! اجازه؟ پدرمان خیلی به خودش زور آورد که بتواند دو سه جمله دیگر هم در رابطه با محسنات رُک گویی در نوشتن انشاء کمکم کند، اما دست آخر در حالیکه کمی برآشفته شد گفت: اینقدر زور زدم که چند جمله از خوبی های رُک گویی چیزی بیاد بیاورم که نزدیک است جانم در بیاید! همین دو سه جمله از سرت هم زیاد است! بلند شو برو یک "گِلی بگیر توی سر من" و خودت دو سه جمله زیادش کن و بعنوان انشاء بده تحویل معلمت!


آقا! اجازه؟ پدرم در آخر در حالیکه نگاه چشمانم کرد گفت: فردا نروی به معلمت بگویی که بابایم گفته آخه مرد حسابی اینهم موضوع انشا بود که برای بچه ها گفته ای! اتفاقا اگر آقا معلمت را دید از طرف من سلام برسان، بگو بابایم بعد از عرض ارادت مخصوص گفت: آقا معلم، چاکریم، آقا معلم مخلصیم! 




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: آقا! اجازه؟ اینجا از آدم رُک و صریح بدشان می آید، رک گویی، طنز، نقد، فرهاد داودوندی، آقا اجازه، آقا معلم،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 اسفند 1395 توسط فرهاد داودوندی

طنز اجتماعی


قابل توجه بسیاری از کاندیداهای محترم انتخابات شورای شهر

رمز موفقیت برای ورود به شورای شهر

صد در صد تضمینی

فرهاد داودوندی- بروجرد:

اگر می خواهید به شورای شهر بعدی ورود پیدا کنید، اگر دوست دارید به همین زودی عضو ثابت شورای شهر بشوید و اگر قصد کرده اید بنا به تکلیف! خادم! همشهریان عزیزمان در شورای شهر باشید با روش صد در صد تضمینی آقای خوش خیال! می توانید با خیال راحت از هم اکنون جشن انتخاب شدن قطعی تان را برگزار کنید!

جوونم واستون بگه! از همین امروز کلمه" به روی چشم، حتما" روزانه صد ها بار  تمرین کنید که جائیکه این کلمه "ورد" زبان تان شود!

اگر در دیدارهای انتخاباتی مردم از شما هر سوالی پرسیدند، فقط بگوئید:
" به روی چشم، حتما"

اگر مردم گفتند چرا خیابان سید مصطفی بروجرد که ترافیکش سرسام آور است پل عابر پیاده ندارد، بدون هیچگونه حرف اضافه فقط بگوئید:
" به روی چشم، حتما"

اگر پدران و مادران جوانان بیکار از شما برای فرزندان شان تقاضای کار کردند کردند، در حالیکه سعی کنید خود را همدرد شان نشان بدهید، فقط بگوئید: 
" به روی چشم، حتما"

اگر همشهریان پرسیدند پس چی شد نهضت آسفالت خیابانها و کوچه های بروجرد که چند ماه قبل وعده اش را دادید؟ سری تکان بدهید و زیر لب بگوئید: " به روی چشم، حتما"

اگر خدای ناکرده! کسی از زبانش در رفت و ناجوانمردانه از شما پرسید: این پل رودکی که قولش را دادید 18 ماهه تمام شود، بالاخره چند قرن دیگر  تمام خواهد شد؟ سعی کنید علیرغم میل باطنی تان لبخندی بزنید و طوری که طرف متوجه ابهت شما بشود بگوئید: " به روی چشم، حتما"


اگر کسی پرسید راستی شما در شورای شهر، از شهرداری بالاتر هستید یا قضیه بر عکس است؟ در پاسخ بزنید جاده خاکی و فقط بگوئید:
" به روی چشم، حتما"

اگر کسی گفت پس چی شد این طرح ترافیک که همه مدعی کارشناس بودنش را دارید؟ دست روی دست بگذارید و بگوئید:
" به روی چشم، حتما"

 به هر حال این سخن آقای خوش خیال! را جدی بگیرید و برای اینکه صد در صد و بصورت تضمینی برای شورای شهر بعدی انتخاب شوید، برای پاسخ دادن به توقعات بی جای!!! همشهریان برای پیشرفت شهرشان، فقط و فقط بگوئید:
" به روی چشم، حتما"

حتی اگر کسی از شما پرسید: نکند اگر
خرتان از پل گذشت و رفتید شورای شهر، همه وعده و وعیدهای تان را فراموش کنید؟ و فقط برای خود و اطرافیان تان "کباب بره با روغن حیوانی"  سفارش بدهید؟!

سعی کنید خونسردی تان را در آن لحظه حفظ کرده و با تجسم سفره پر زرق و برق "کباب بره و با روغن حیوانی"  که بزودی نصیب خود و اطرافیان تان خواهد شد ،
توی دل خودتان قهقهه خنده سر بدهید، اما در ظاهر با قیافه حق به جانب، دو سه بار با تاکید فراوان و بصورت آواز در دستگاه ماهور بگوئید و بخوانید:  " به روی چشم، حتما"!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز، طنز اجتماعی، فرهاد داودوندی و طنز، طنز انتخابات شورای شهر، رمز موفقیت برای ورود به شورای شهر، کاندیداهای انتخابات شورای شهر، به روی چشم،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 اسفند 1395 توسط فرهاد داودوندی


سه خبر بسیار مهم از شهرهای لرستان

فرهاد داودوندی - بروجرد:


1 - خوشبختانه نیروگاه گازی شهرستان دورود در حال ساخت است و بزودی به بهره برداری خواهد رسید.

2 -
خوشبختانه با مشارکت بخش خصوصی و برای اولین بار در کشور، پارک سافاری در خرم آباد اجرایی خواهد شد.این پارک در مناطق شورآب و دارآباد خرم‌آباد ایجاد خواهد شد.

3 - خوشبختانه ترمیم تعدادی از موزائیک های پیاده رو خیابان شهدا بروجرد انجام گرفت. کارشناسان معتقدند با توجه به ترمیم این موزائیک ها در شلوغ ترین زمان رفت و آمد مردم ، امکان موفقیت این پروژه را به حداقل می رساند.




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: نیروگاه گازی دورود، موزائیک خیابان شهدا، موزائیک، طنز تلخ، طنز، پارک سافاری خرم آباد، سه خبر بسیار مهم از شهرهای لرستان،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 بهمن 1395 توسط فرهاد داودوندی


تبدیل زباله در بروجرد به باد هوا!

خوشبختانه بروجرد اگر در زمینه شهری به مانند شهر های دور و بر، پیشرفت نکرده اما حداقل در زمینه علم نوین تبدیل زباله جامد به باد هوا! آنهم در وسط چهار راه حافظ بروجرد که اصلی ترین خیابان شهر می باشد به رشد قابل قبولی رسیده است!

در این شیوه مدرن افراد رهگذر و یا افراد ساکن در آن دور و برها وقتی از بوی زباله مانده در صحنه کلافه می شوند، با نثار یک عدد چوب کبریت، در کمتر از چند ثانیه مواد جامد و مایع و گاز و پلاستیک و ته مانده غذا و دمپایی پاره درون سطل زباله را به انرژی باد هوا!!! تبدیل می کنند!







طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: تبدیل زباله در بروجرد به باد هوا!، طنز، باد هوا، آتش زدن زباله، چهارراه حافظ،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 بهمن 1395 توسط فرهاد داودوندی


طنز

اندر حكایت مطلب گذاشتن در این سایت


بردار، بذار

عكس منو با مهتاب كرامتی نذاری رو سایتت



فرهاد داودوندی- بروجرد:

جوونم واستون بگه، خبرها و فعالیت های خبری سایت شخصی فرهاد داودوندی به دو نوع  روی سایت "ثبت و ضبط  و حذف!!!" می شود! یعنی در واقع هر خبری كه روی سایت می رود، عمرش به دو بخش تقسیم می شود:

مرحله اول خبر و عكس را با هزار مشقت آماده كرده و روی سایت می گذاریم و والسلام!

مرحله دوم با هزار گرفتاری خبر و عكس را از روی سایت برداشته و حذف می كنیم!!!

و اما به چند نوع گفتگو من با دیگران توجه كنید تا متوجه بشوید چرا بعضی پست ها حذف می شوند!!!:



( یكی زنگ می زند و می گوید:)

- داش فرهاد، دمت گرم! بچه ها الان زنگ زدند می گویند مطلبی علیه ما روی سایتت گذاشته ای؟ ما چه بدی به تو كرده ایم؟ اقا خواهش می كنم مطلب علیه ما را از روی سایتت بردار!

(من)- به روی چشم!!!


( یكی دیگر تماس می گیرد):

- اگر ندادم پدرت را در بیاورند، مُردنی! حالا دیگه علیه ما می نویسی؟ زود مطلب را از روی سایتت بردار وگرنه........

(من)- به روی چشم!!!


( نفر سوم زنگ می زند:)

- این بازیكن من غلط كرده با تو مصاحبه داشته، حالا اون یك علف بچه س، حرفی زده، تو چرا زود توی سایت گذاشتیش؟ زود از روی سایتت  مصاحبه را بردار!

(من)- به روی چشم!!!


( به صحبت های چهارمی توجه كنید):

- فرهاد، جوون خودت، از صبح تا الان شدیم مضحكه دست مردم!  این مطلب ما را از روی سایتت بردار!

(من)- به روی چشم!!!


( یكی دیگر تماس می گیرد):

-  حالا  كه از گروه رقیب ما هم مطلب گذاشته ای، لطفا دیگه از ما مطلب نذار و همه مطالب ما را از روی سایتت بردار!


(من)- به روی چشم!!!



( این یكی را داشته باشید):

- آقا فرهاد دستم به دامنت!!! بدبخت شدیم رفت پی كارش! جوون هر كه دوست داری سریعا مطلب ما را بردار، توی عكس، فلان شخص وابسته به فلان جناح ایستاده، اگر عكس من را با فلانی ببینند، از نان خوردن می افتم! بخدا من نمی دونستم فلانی هم توی اون مجلس است، تو رو خدا عكس من را بردار!

(من)- به روی چشم!!!

( گفتگوی بعدی):

- آقا فرهاد عزیز، بابا حالا ما یك اشتباهی كردیم با مهتاب كرامتی عكس انداختیم، حالا جنابعالی هم باید عكس ما را توی هوا هم كه شده بزاری روی سایتت؟!

 آقا جان، تو چه روزنامه نگاری هستی؟ فكر نمی كنی ما زندگی مون متلاشی می شه؟ آقا تا  زن و بچه ام عكس ما را ندیدن، جوون پدرت عكس ما را حذف كن!

 هی به ما میگن جایی كه این وبلاگ نویسه هست، مواظب خودتون باشید شكارتون نكنه!

 به جوون خودم اصلن حواسم نبود، جنابعالی روی سایتت برای ما دسته گل به آب می دهی! تو رو خدا عكس من  با مهتاب کرامتی رو وردار! البته بعدا میام برام بریزش روی "سی دی" داشته باشمش!!!!


(من)- به روی چشم!!!


و این گفتگو ها هیچگاه پایانی نداشته، ندارد و در آینده هم تمامی نخواهد داشت.

 حالا دلتون خنك شد كه به رمز و رموز حذف شدن بعضی پست ها از روی سایت ما دست پیدا كردید؟!

جانم؟ چی فرمایش كردید؟ این پست را هم بخاطر بعضی مسائل از روی سایت حذف كنم؟!


(من)- به روی چشم!!!





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: اندر حكایت مطلب گذاشتن در این سایت بردار، بذار، طنز، مهتاب کرامتی، هنرپیشه، فرهاد داودوندی، فعالترین وبلاگ ایران،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 18 بهمن 1395 توسط فرهاد داودوندی

پُوشُ و پَشی برف میایَه !


فرهاد داودوندی- بروجرد:


امروز 9 بهمن 1395  است،  از روز گذشته آسمان بروجرد ابری شد و بارش برف شروع شد.

الان که این مطلب را می نویسم ساعت 10.30 صبح شنبه است ،آسمان ابری است  اما برف نمی بارد و  شنیده می شود که در اطراف بروجرد برف بسیاری باریده است و همچنان هم در حال بارش است!

 در  این مواقع،  یک بروجردی  که وارد مکانی میشود (مثل منزل)، حاضرینی که آسمان را نمی بینند  از آن شخص می پرسند  از برف چه خبر؟

آن شخص برای اینکه بگوید برف می بارد اما نه آنچنان که زیاد باشد از یک جمله بروجردی استفاده می کند و خیلی گزیده می گوید : پُوش و پَشی برف میایَه !





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: پُوشُ و پَشی برف میایَه !، طنز، طنز اجتماعی، کلمات بروجردی، محمود سوداگر، محمد مرادی،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 9 بهمن 1395 توسط فرهاد داودوندی


بالاخره تصمیم  گرفتم


من هم برای شورای شهر کاندیدا خواهم شد



فرهاد داودوندی- بروجرد:

بالاخره پس از مدتها به این نتیجه رسیدم که من هم برای انتخابات شورای شهر پنجم کاندیدا بشوم!

راستش مدتها دارم با خودم کلنجار می روم که قدم پیش بگذارم یا نه؟ صد البته پریروز به نتیجه قطعی رسیدم و برای ورود به رقابت جهت ورود به شورای شهر پنجم عزمم را جزم کرده ام.

فکر می کنم با توجه به تجربه چهار دوره قبلی برای ورود به شورا حدود 4 یا 5 هزار رای کافی باشد که شک نکنید حداقل 10 برابر این تعداد دوست و رفیق همشهری نازنین دارم که حتی اگر تک رای به من ندهند، مطمئنا نام مرا هم در لیست انتخابات خواهند نوشت.

واقعیتش این است که درسته کسب آراء لازم را صد در صد از همین الان دارم، اما تخصص کافی را برای مدیریت یک شهر 400 هزار نفری ندارم که برای رفع این مشکل هم با تشکیل چند گروه مشاوره از دوستان متخصص ام کمک خواهم گرفت و هر جا به مشکل بر بخورم دست به دامان دیگران برای رفع آن مشکل خواهم شد.

البته راستش این است که برای ورود به شورای شهر آنچنان که باید و شاید تخصص مدیریت شهری لازم هم نیست، بالاخره 4 سال حضور در شورای شهر به دنیایی می ارزد و مطمئنا طی همان 4 سال 4 تا قانون و مصوبه را هم حفظ خواهم کرد و هر جا احتیاج شد از آن 4 تا قانون حفظ کرده، برای مردم سخن خواهم گفت.

گفتم مردم! آهان یادم افتاد بعد از اینکه انتخاب بشوم دیگر مزاحم مردم دوست داشتنی شهرم نخواهم شد و سغی خواهم کرد تا 4 سال بعد و دوره بعدی کمتر مزاحم اوقات شریف همشهریان عزیز و گرامی شان بشوم.

در رابطه با شهر هم که خدا را شکر چند صد سال است این شهر راه خودش را رفته و روسای شهر هم راه خوشان را، البته سعی خواهم کرد طی این چهار سال حضورم در شورای شهر یکی دو تا کار ماندگار به نام خودم در شهر ایجاد کنم تا دوره بعد هم بتوانم به شورای شهر راه پیدا کنم و......

سخن این دوستم که به اینجا رسید، مکثی کرد و نگاهی به من انداخت و گفت: آقا فرهاد تو خودت با این سایت فرهاد 90 پر بیننده ات، حتما برای معرفی من به همشهریان رسم رفاقت را به جا خواهی آورد و کمکم خواهی کرد، مگر نه؟

نگاهی به این دوست مان انداختم و با خنده ای بر لب گفتم: حالا تا ببینیم چی پیش بیاید!

در حالیکه دستم را موقع خداحافظی محکم در دستش گرفته بود نگاهی عمیق به چشمانم انداخت و گفت: هوای مرا داشته باش، به موقعش که بروم شورا برایت جبران خواهم کرد!

با شوخی و خنده بهش گفتم: اتفاقا از همین الان درست و حسابی، هوای تو و امثال تو  را دارم که چیزی از جیب ام بر ندارید! 




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: نقد، نقد اجتماعی، طنز، فرهاد داودوندی، شورای شهر، انتخابات شورای شهر، کاندیدای شورای شهر،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 3 بهمن 1395 توسط فرهاد داودوندی





از دست گدایان بی شمار در بروجرد، اَااااای هوار!



فرهاد داودوندی- بروجرد:


دیگه فقط کم مونده زیر دوش، توی حمام عمومی هم یکی بیاید بگوید: فقیرم، عاجزم، به من بینوا کمک کنید!

بروجرد کاملا در دست گدایان بی شماری است که به مانند "آمیب ها" ثانیه ای تکثیر پیدا می کنند.

پشت چراغ قرمز، توی سینما، داخل بخش جراحی بیمارستان، موقع همایش ها، داخل مساجد، داخل توالت های عمومی، مطب پزشکان و خلاصه هر کجا که فکر کنید گدایان عزیز! در بروجرد در حال جولان دادن هستند و برای اینکه دست شان را پیش هر کس و ناکسی دراز نکنند! مشغول شغل شریف و پر در آمد و بی مالیات گدایی می باشند!!!

سر قبرستان که دیگر نگو و نپرس! اینقدر گداها از سر کول مردم و صاحبان عزا بالا می روند که فراموش می کنی برای چی به قبرستان رفته ای!

یک لحظه هم غافل کنی کیف و موبایل و پول و لباس تنت را هم خواهند برد!

ختم کلام اینکه از دست گدایان بی شمار در بروجرد ااااااااای هوار.





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: از دست گدایان بی شمار در بروجرد، اَااااای هوار!، گدا، فرهاد داودوندی، طنز، نقد، گدا در بروجرد،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 دی 1395 توسط فرهاد داودوندی

طنز اجتماعی


برای نقد روسای شهری

 در استانهای محروم دو راه وجود دارد!




فرهاد داودوندی- بروجرد:

جوونم واستون بگه! در شهر و استانهای ته جدول! كه بر خلاف ارائه آمار و ارقام "گل و بلبل" مدیرانش، هر روز وضعیت این شهر ها و استانهای محروم در مقابل دیگر شهر ها و استانهای پیشرفته كشورمان بدتر از بد می شود! خبرنگاران و وبلاگ نویسان، دو گروه را اصلا و ابدا حق ندارند نقد كنند!

گروه اول شامل دوستان! و گروه دوم شامل غیر دوستان! و یا اینكه بهتر یگوئیم همیشه برای نقد كردن مدیران این شهر ها دو راه وجود دارد!

یا باید دوستان را  نقد كنیم یا غیر دوستان را!

 اگر دوستان را نقد كنیم كه باید وصیت نامه خودمان را با این دو دست مبارك خودمان بنویسیم! اما اگر غیر دوستان را نقد كنیم دو راه وجود دارد! یا این غیر دوستان با ما دشمن هستند یا اینكه دوستی مان آنچنان كه باید و شاید نیست!

اگر دشمنان مان را نقد كنیم كه واویلا! حساب مان با كرام الكاتبین خواهد افتاد! اما اگر آن دوستان غیر صمیمی را نقد كنیم كه دو راه دارد!

یا اینكه ما را به چشم دشمن خواهند دید و یا اینكه ما را با دید دشمن نخواهند نگریست!

اگر ما را با چشم دشمن ببینند كه جل و پلاس خود را باید جمع كنیم و از این شهر كوچ كنیم! اما اگر ما را با چشم دشمن ننگرند كه دو راه دارد!

یا اینكه سعی می كنند كه به ما خط بدهند كه چگونه بنفع شان بنویسیم و یا اینكه این كار را نخواهند كرد!

اگر بخواهند ما را بخاطر اینكه قصد داشته ایم نقدشان كنیم زیر پرچم خودشان ببرند كه هیچ! اما اگر این كار را نكنند كه دو راه دارد!

یا اینكه برای مان نقشه ندارند و منتظر زمان تسویه حساب می مانند، و یا اینكه برایمان نقشه دارند!

اگر برای مان نقشه نداشته باشند كه هیچ! اما اگر برای مان نقشه بكشند دو راه دارد!

یا اینكه اولش با زبان خوش با خبرنگار حرف خواهند زد و یا اینكه زبان خوش و مُش سرشان نخواهد شد!

اگر با زبان خوش حرف بزنند كه هیچ! اما اگر بخواهند با زبان غیر خوش با یك خبرنگار وبلاگ نویس حرف بزنند كه دو راه دارد!

یا اینكه با باطل نمودن دویست تومان تمبر یك عریضه بلند بالا در شكایت از وبلاگ نویس خواهند نوشت و یا اینكه به یاد محمد علی كلی قصد می كنند چهار تا هوك چپ و راست نثار فك طرف كنند!

اگر شكایت رسمی كنند كه هیچ! اما اگر بخواهند از فنون رزمی برای جا آوردن حال خبرنگار استفاده كنند، دو راه دارد...........

ای بابا! این همه صغرا كبرا چیدیم كه به این جمع بندی برسیم كه در شهر های كوچك  دو گروه را نمی شود نقد كرد! دوستان و غیر دوستان را!

خوب این را كه اولش هم گفتم، خودم هم نمی دانم چرا اینقدر كشش دادم! چون به هر حال، نقد كردن مدیران در شهر های كوچك و محروم همانطور که پیش تر خدمت تان عرض کردم، دو راه دارد!

یا اینكه آن مسوول از دوستان است و یا اینكه از غیر دوستان است.

اگر از دوستان باشد كه  هیچ! فقط  باید مادام العمر دل دلدار به دست بیاوریم! اما اگر آن مسوول از غیر دوستان باشد دو راه دارد!

یا زیر دو تا چشمان مان با دو تا ضربه مشت دو تا بادنجان مشكی خواهند كاشت و یا اینكه با فن " اوچی ماتا" جودو  طرف را چنان به زمین خواهند زد كه شش تا لودر هم نتواند نعش طرف را از زمین بلند كند!

اگر دو تا مشت بزنند كه هیچ! اما اگر  فن اوچی ماتا بزنند دو راه دارد......................!!!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: نقد، طنز، طنز اجتماعی، دو راه وجود دارد، دو راه، دوستان، فرهاد داودوندی،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 5 دی 1395 توسط فرهاد داودوندی


طنز اجتماعی

"جورج فرگوسن ویلیامز مت بیوندی ششم"

به سایت فرهاد 90 گفت:


ما آمد کرد کپی از مدیریت شهری شما!


فرهاد داودوندی- بروجرد:

"جورج فرگوسن ویلیامز مت بیوندی ششم" گفت: ما آمد کرد کپی مدیریت شهری شما را

وی که  ایرلندی است و از پدری فرانسوی و مادری اتریشی در بلغارستان به دنیا آمده، فارسی را مثل بلبل حرف می زد، در ادامه در حالیکه همسر سوئدی اش که وی نیز از پدری ایتالیایی و مادری کلمبیایی به دنیا آمده نیز همراهش بود، افزود: ما بود شنید که شما بیمارستان نداشت، آنوقت ستون پل روگذر، در زیر زمین کرد بنا! ما شنید که بود شما نداشت آسفالت کوچه و خیابان تان، آنوقت کرد عوض نام خیابان بهار به نام خیابان شورای!


"جورج فرگوسن ویلیامز مت بیوندی ششم"  که از پدری فرانسوی و مادری اتریشی در بلغارستان به دنیا آمده و فارسی را هم مثل بلبل حرف می زند، در ادامه گفت: شما بود کارهای خودتان شاهکار، اما نداشت خودتان خبر، البته  چون ایده پردازهای شهری شما بود " تک "، سعی کرد نرفت جلوی آئینه که نشد آنها دو تا،

 البته سعی کرد حالا که داشت میدان رازان تان ترافیک، اما شما رفت 10 کیلومتر آنطرفتر برای 20 سال بعد زد پل رو گذر، حتما کرد برای خودتان سه چهار کیلو اسپند دود، که نزد چشم شما را آلمانی ها!

 
"جورج فرگوسن ویلیامز مت بیوندی ششم" که همسر سوئدی اش از پدری ایتالیایی و مادری کلمبیایی به دنیا آمده در خاتمه گفت: راستی چرا شما ایرانی ها گفت به شیراز شهر گل و بلبل؟، در حالیکه اگر بود یک شهر در کل منظومه شمسی، شهر گل و بلبل، همین شهر شما بود!

 "جورج فرگوسن ویلیامز مت بیوندی ششم" موقع خداحافظی ضمن پرسیدن  آدرس یک رستوران خوب گفت: من شنید در شهر شما پخت "آش شلم در شوربا"، کرد هوس دید طریقه دستور العمل پختن این آش محلی "شلم در شوربای" مخصوص بروجرد را.




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز، طنز اجتماعی، فرهاد داودوندی، جورج فرگوسن ویلیامز مت بیوندی ششم، شهر گل و بلبل، آش شلم در شوربا، توریست،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 5 دی 1395 توسط فرهاد داودوندی


بازم زمستان شد و کارهای عمرانی به اوج رسید


فرهاد داودوندی- بروجرد:

فکر می کنم از روز اولی که بروجرد در چند هزار سال پیش تاسیس شده!!! تا همین الان، یک قانون نانوشته در این شهر چهار فصل وجود داشته که، برای اجرای کارهای عمرانی سطح شهر بی خیال هفت هشت ماه از سال که بارندگی نداریم باید شده و  بیل و کلنگ ها را  با دیدن اولین ابرها در بالای شهر باید از انبارها بیرون آورد و کوچه و خیابان ها را برد زیر شخم!

از اواسط بهار و سه ماه تابستان و 45 روز هم از پائیز
یعنی چیزی در حدود شش یا هفت ماه خبری از باران و برف  نیست، البته بالطبع از بیل و کلنگ ها هم آنچنان که باید و شاید خبری نیست!

 اما با اولین بارش رحمت الهی، به یکباره خیابانهای شهر شاهد کنده کاری شده و چون نمی شود بلافاصله جای آنها را هم آسفالت کرد، بنابر این تا آخر زمستان که هوا یک کمی بهتر بشود و بتوان آسفالت ها را ترمیم کرد، امید همه مان به خدا است و بس! 




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: نقد، طنز، بازم زمستان شد و کارهای عمرانی به اوج رسید، خیابان، کنده کاری، فرهاد داودوندی، بروجرد،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 15 آذر 1395 توسط فرهاد داودوندی



  از  راست : اریک (پسر 32 ساله از همسر نخست)، ایوانکا (دختر35 ساله از همسر نخست)، دونالد ترامپ، ملانیا (46 ساله - همسر سوم ترامپ)،‌ دونالد ترامپ جونیور (پسر ارشد - 38 ساله از همسر نخست) و تیفانی (دختر 23 ساله از همسر دوم) هنوز جوهر حکم رئیس جمهوری ترامپ خشک نشده، همگی استخدام کاخ سفید شدند!!!

طنز اجتماعی

ای ترامپ ناقلا!

 این درس رو از کجا یاد گرفتی؟

فرهاد داودوندی- بروجرد:

هنوز جوهر حکم دونالد ترامپ برای ساکن شدن در کاخ سفید بعنوان رئیس جمهور جدید آمریکا خشک نشده، زن و دو تا دختر و پسر و داماد و بچه محل های سابق و جدید  را بعنوان تیم انتقال قدرت در کاخ سفید استخدام! کرد!

یکی نیست بگه آقای دونالد ترامپ، تو که بهتر از هر کسی می دانی آمریکا بدهکارترین کشور دنیاست، لااقل می گذاشتی حکم رئیس جمهوری جنابعالی، جوهرش خشک بشه، بعد برای کاخ سفید که بیشتر از صدها نیروی مازاد داره، دست به استخدام هر چی دوست و رفیق و فامیله می زدی!

البته می شه خطاب به ایشان طور دیگر هم گفت که: ای ترامپ عجول! تو که این همه  نیروی مازاد توی کاخ سفید داری، این درس استخدام زن و بچه و فک و فامیل هایت را چنین سریع از کجا یاد گرفتی؟!
ای، ناقلای شیطون بلا!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز ای ترامپ ناقلا! این درس رو از کجا یاد گرفتی؟، طنز، طنز اجتماعی، فرهاد داودوندی، دونالد ترامپ، ناقلا، شیطون بلا،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 23 آبان 1395 توسط فرهاد داودوندی

عده ای مصرند که راه خدمت به مردم

از حضورشان در شورای شهر بعدی می گذرد




پایگاه خبری تحلیلی یافته - فرهاد داودوندی


تا كنون به این موضوع فكر كرده‌اید كه چطور می‌توانیم به شهرمان و مردمش خدمت خالصانه نماییم؟

چندی پیش این سؤال را از پدرم پرسیدم اما در پاسخ چنان نگاهم کرد که نزدیک بود جان از قالب تهی کنم!

سپس چنان نعره زد که اول فکر کردم برق 220 ولت پدر بزرگوارم را گرفته و  بعد گفت: خدایا به درگاهت چه گناهی کرده‌ام چنین فرزندی نصیبم کرده‌ای که چیزی حالی‌اش نمی‌شود؟!

سپس با اشاره به مادرم که با ملاقه دستش سراسیمه از آشپزخانه بیرون زده بود گفت: آن ملاقه را چنان بزن توی سر این بچه‌ی نادان که عقلش سر جایش بیاید!

مادرم که شوکه شده بود خطاب به پدرم گفت: چکار بچه داری؟ 

با این حرف مادرم انگار به یک‌باره کبریت انداخته باشی توی انبار باروت، پدرم رفت هوا و آمد زمین و با عصبانیت زیاد گفت: این بچه هنوز نمی‌داند که راه خدمت به این شهر و مردمش فقط از حضور در شورای شهر بعدی می‌گذرد!

پدرم که انگار با دیدن قیافه بهت‌زده من و مادرم، دلش به حال ما سوخته بود، این بار آرام‌تر خطاب به من ادامه داد و گفت: پسر عزیزم! چرا این‌قدر دو ریالی تو کج است که نمی‌دانی اگر قرار است کسی به این شهر خدمت کند، فقط و فقط راهش ورود به شورای شهر بعدی است و بس!

چرا یک کمی نگاه دور و برت نمی‌کنی تا این همه کاندیدای احتمالی جدید را ببینی که به یک‌باره دل‌شان برای زادگاه‌شان شروع به تپیدن کرده و شب و روز دارند خودشان را در مراسم فاتحه و عروسی و نشست‌های مختلف توی چشم بقیه همشهریان می‌کنند؟!

پدرم مکثی کرد و پس از این که نگاهی دیگر به من انداخت، ادامه داد: فرزند عزیزم! از تو انتظار دارم که برای دور بعد شورای شهر کاندیدا شوی و با این کار باعث گردی همه بر و بچه‌های دور و نزدیک فامیل دست‌شان در یک جایی بند شود و در ضمن این شوهر عمه‌ات هم یک جایی مشغول به کار شود تا دیگر دست از نق زدن به این عمه بیچاره‌ات بردارد و برای قرض و قوله، كم در خانه‌ی ما بیاد!

برادر بزرگ‌ترت هم به شدت نیازمند كسب مجوز آپارتمان چند طبقه تا خط پیاده روی خیابان است و اگر تو آن‌جا باشی و در كمیسیون‌ها سفارش و پی‌گیری كنی، او می‌تواند علاوه بر این آپارتمان، اصلاً  وارد كار ساخت و ساز شود و با ساختن آپارتمان‌هایی كه تا لبه‌ی خیابان‌ها پیشروی كرده‌اند، به این شهر و مردمش خدمت كند.

راستش پس از شنیدن این حرف‌ها دلم برای پدرم خیلی سوخت!

پدر در پایان با درماندگی نگاهی به من کرد و گفت: فرزند عزیز‌تر از جانم، من پایم لب گور بند است و امروز یا فردا است سر بر بالین بگذارم. بیا و به من قول بده برای خدمت به این شهر آستین همتت بالا بزنی و با حضور در شورای شهر بعدی، سر و سامانی به استخدام زنان و مردان و بچه‌های ریز و درشت فامیل در شهرداری؛ ببخشید، حواسم نبود! سر و سامانی به شهرمان بدهی و فرهاد داودوندیبه مردم این شهر خدمت كنی.

راستش خیلی دلم به حال پدرم، برادر، دوستانم و فامیل دور و نزدیک سوخت و حالا فهمیدم که تنها راه خدمت به شهرمان، فقط از حضور در شورای شهر بعدی می‌گذرد!

بنا بر این می‌خواهم از فردا پس‌فردا با حضور در مراسم فاتحه، شادی و همایش‌ها و حتی اگر چه تا كنون قلم به دست نگرفته‌ام، با نوشتن مقالات انتقادی و پیشنهادی در نشریات خود را مطرح كنم و یواش یواش آستین همت برای خدمت به زادگاهم با حضور در شورای شهر بعدی را بالا بزنم!

پایگاه خبری تحلیلی یافته - فرهاد داودوندی





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: نقد، نقد اجتماعی، فرهاد داودوندی، یافته، شورای شهر، طنز، طنز اجتماعی،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 22 آبان 1395 توسط فرهاد داودوندی

طنز اجتماعی

آنجا ( همدان) آنطور، اینجا( بروجرد) اینطور!



فرهاد داودوندی- بروجرد:


فاصله همدان تا بروجرد 130 کیلومتر است، جاده هم همه اش کفی است و حداکثر با سرعت یک پیکان مدل 1347 حدود یک ساعت و نیم زمان با ما فاصله دارند.

همدان را پایتخت تاریخ و تمدن ایران زمین نامیده اند و از تاریخی ترین شهرهای ایران است که قدمت پایتخت بودن در چند هزار سال قبل را نیز در شناسنامه زرین خود دارد.

مردم همدان بسیار مردمی خونگرم و میهمان نواز و متدین و خوش برخورد هستند و باید رفت و از نزدیک دید که این شهر چگونه به سرعت در حال رشد کردن است و حداقل در زمینه پزشکی و پیرا پزشکی و شهرسازی و جذب توریست و .... چگونه خود را رشد داده است تا حدی که روزانه هزاران هزار گردشگر و بیمار و .... راهی این شهر می شوند.

چند روزی است که بنری از  یک ورزشکار قهرمان بنام آقای میلاد مسکوک در این شهر خودنمایی می کند که در آن فیگور ورزشی این ورزشکار که در بنر از وی بنام " دلاور همدانی"  نام برده اند نشان داده شده است که خوشبختانه در مسابقات جهانی برای کشورمان افتخار آفرینی کرده است.

حال می آئیم سراغ شهر خودمان، تازگی ها مد شده حتی بنرهای تبلیغاتی البسه زمستانی را نیز با پوشاندن چهره و صورت آقایان!!!!!  ( دقت بفرمائید) پوشاندن چهره آقایان! در معرض دید مردم قرار می دهند!

خوب اصل حال تان چطور است؟!

چی؟! فرمودید همدان کجا است؟

جانم، عزیزم، اول عرایضم خدمت تان گفتم، همدان قدیمی ترین و از اصبل ترین شهرهای ایران در 130 کیلومتری بروجرد است!

آره جانم! آره عزیزم! آره قربونت برم! فاصله همدان تا بروجرد فقط 130 کیلومتر است! اما فاصله رشد شهری   اونا با ما چیزی حدود 130 میلیون کیلومتر نوری است؟!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز اجتماعی، آنجا ( همدان) آنطور اینجا( بروجرد) اینطور!، آنجا آنطور اینجا اینطور، همدان، میلاد مسکوک، فرهاد داودوندی، طنز،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 21 آبان 1395 توسط فرهاد داودوندی

طنز اجتماعی


 مراسم ختم و فاتحه است یا


خواستگاری و شادی؟!


(مطمئن نیستم !!!!! اما فکر می کنم از این اتفاقات در استان ما زیاد

پیش
می آید )


نوشته : فرهاد داودوندی - بروجرد :


- حاج بابا  ! مامان  دَم  در با شما کار داره !

- به مامانت بگو ، توی مراسم ختم و فاتحه  هم دست از سر من بر نمی داره !

- مامانم میگه کار ضروریه !

- اومدم !

و حاجی عصا به دست ، عازم دم در میشود !

- زن اینجا هم دست از سر من بر نمی داری ؟ مگه نمی دونی مراسم فاتحه است ، چیکارم داری ؟

- خوبه ! نمی خواد جنابعالی از صاحب عزا ها بیشتر عزا بگیری ، بیا نگا کن زناشون همه سرخاب سفیداب مالیدن و انگار از دماغ فیل افتادن !

- زن به تو چه مربوطه ؟ حالا اومدی که همینا رو به من بگی ؟

- نه ! اومدم بگم ، دختر حاج عباس رو بنداز زیر نظر !

- یعنی چه ؟! آخه توی مراسم ختم ، دختر حاج عباس رو برای چی بندازم زیر نظر ؟!

- هی ختم ، ختم نکن برام ! مگه نمی خوای فرزاد پسرمون سر و سامون بگیره ؟!

- البته که می خوام !

- خوب حاجی جون ! این دختر حاج عباس ،  وصله خوبی برای  آقا فرزاد پسرمونه ! یه تیکه خانومه ، ببین اگه پسند می کنی تا با خاله هاش سر صحبت رو باز کنم !

- زن ! آخه وقت گیر آوردی ؟! توی مراسم فاتحه ، می خوای برا پسرمون ، خواستگاری کنی ؟!

- پس تو چجور پدری هستی ، چطور توی این یکهفته حواست رو نمی دی به پسرمون ، نمیبینی هر وقت میگن استکان خالی چائی مردها رو یکی بیاره ، سریعا  پسر گلم ، مثل دونده های سرعت ، میپره سینی رو میاره و فقط هم طوری استکان ها رو میاره که اونا رو بده دست دختر حاج عباس !

- ای ناقلا ! من میگم چرا این پسره تن و لش ، اینقدر زرنگ شده و هر که می خواد کاری انجام بده ، سریعا میگه بزاریدش برای من  ؟! اما ای زن ! به فرزاد بگو   مراسم فاتحه است ، آبرو ریزی نکنه !

- خوبه توام با مراسم فاتحه ات ! بیشتر به عروسی شبیه شده تا به مراسم عزا ! همه با لباس های آنچنانی آمده اند و اینقدر هم زنهاشون با فرچه رنگ و بتونه مالیدند به لپ ها و ابروهاشون که اگه یه غریبه بیاد داخل ، فکر می کنه اومده عروسی پسر افتخار السلطنه ! 

- خدا بگم چیکارت کنه زن ! که اینجا هم از غیبت کردن و پشت سر دیگران حرف زدن دست بر نمی داری ! باشه برو تا بعدا در رابطه با دختر حاج عباس با هم بیشتر صحبت کنیم !

- راستی حاجی !

 - باز چی شده ؟

- به این آقایون بگو صدای خنده شون هفت حیاط را گرفته توی سر ! یک کمی آرام تر بخندند !

- پسر اسمال آقا داره برا همه خاطرات خنده دارش در زمان سربازی را تعریف می کنه !

- حاجی ، شما اومدید مراسم ختم و فاتحه ! یا دلقک آوردید براتون معرکه بگیره !

 - زن ، خوب دیگه حوصله همه سر رفته ، یکهفته است ، همه مون از صبح تا شب میائیم میشینیم اینجا تا آخر شب ، خوب چقدر از آن مرحوم حرف بزنیم ؟! یک کمی تفریح و خنده هم بد نیست !

 - وای بلا به دور ! یعنی شما ، مردها ، توی مراسم ختم و فاتحه جوک برای هم تعریف می کنید ؟

- راستش ، از آنجا که حرفهای جدی مون ، سریعا تمام می شود ، و حرفی هم برای گفتن با همدیگر نداریم ، یکی شروع می کند به حرفهای با نمک گفتن و بقیه هم سیر دل ، می خندیم !

 - از روح اون مرحوم خجالت نمی کشید ؟

- زن ، چرا حرف حساب حالیت نمیشه ؟! مُرده فاتحه می خواهد و زنده زندگی !

 - حالا دیگه برای شما مردها  ، خنده و بگو بخند در مراسم فاتحه ، خوبه ؟ اما برای ما زنها غیبت کردن بده ؟!

- ای زن ! چرا حرف حساب حالیت نمیشه ؟ ما یکهفته است کار و زندگی مون تعطیله و دور هم نشسته ایم ، اگر یک لبخند هم نزنیم که دق می کنیم !

- حاجی ! از کی تا حالا به صدای قهقهه میگویند ، لبخند ؟ اونم  صدای نکره قهقهه  ده بیست تا مرد با همدیگر ؟! لااقل از روح اون مرحوم خجالت بکشید !

- خوبه ، حالا دیگه نمی خواد ما مردها رو درس اخلاق بدهی ! برو پیش زنها !

- حاجی !

- باز چی شد ؟

- میگم بعد این مراسم ، کابینت آشپزخونه رو عوض کنیم ؟

- زن ، خجالت بکش ، از روح این مرحوم لااقل شرم کن ، آخه توی مراسم ختم ، دیگه حرف نیست که تو از عوض کردن دکور آشپزخانه حرف میزنی ؟!

- حاجی ، بخدا ، توی مجلس زنها ، همشون دارن از " ام دی اف " ، ماشین آخرین مدل دامادشون ، خونه تازه خریداری شده شان ، عروس فلانی که تا الان بچه دار نشده ، آخرین مدل کیف و کفش زنانه ، النگو و سرویس های طلائی که در ارزانی طلا خریده اند ،  حساب بانکی شوهرشون ، و اینجور چیزها صحبت می کنند ، حالا خیلیه از تو بخوام بعد این مراسم ، دستی به سر و گوش آشپزخونه مون بزنی ؟! من که دیگه نمی تونم توی اون آشپزخونه زندگی کنم ! اگر درستش نکنی میرم خونه بابام اینا !

- چی بگم ، باشه ، راستی ، یواش یواش ، جمع و جور کن تا بریم سر خونه زندگی مون ! دیگه بسه ، یکهفته است اینجائیم !

- چی ؟!!! یعنی حرمت این مرحوم فقط یکهفته بود ؟ ( در حالیکه اشک در چشمان زن حلقه می بندد ) یعنی خان دائی من ، اینقدر حرمتش کم بود که فقط برای اون مرحوم یکهفته مراسم بگیرند ، بخدا اگه زن و بچه اش حرمتش رو نگه ندارند و بخوان مراسم را جمع و جور کنند ، با خرج خودم برا خان دائی ام مراسم میگیرم ! تازه داریم در نبود خان دائی ، یک دلی از عزا ، چی گفتم ؟ تازه داریم آرام آرام فقدانش را احساس می کنیم ! در ضمن حاجی ! مگه همیشه نمیگی کار و بار رونقی نداره ! خوب چه جائی بهتر از اینجا که بیاد مرحوم خان دائی ام ، دور هم بشینیم و تا چهلم آن مرحوم ، یادی از آن مرحوم بکنیم ؟!!!

- باشه پس بلند شو برو ، پیش زنها ، تا منهم برسم بقیه خاطرات پسر اسمال آقا از سربازیش را بشنوم ، خیلی با حال تعریف می کنه ، از خنده روده بُر میشیم !!!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز اجتماعی مراسم ختم و فاتحه است یا خواستگاری و شادی؟!، طنز، طنز اجتماعی، فرهاد داودوندی، فاتحه،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 21 آبان 1395 توسط فرهاد داودوندی


طنز اجتماعی


نظر "عمو صفدر" بقال

در رابطه با انتخاب "رونالد تلامپ"


فرهاد داودوندی- بروجرد:

امروز لحظاتی بعد از اعلام انتخاب رئیس جمهور جدید آمریکا، نگارنده کشف کرد برای کارشناس مسائل سیاسی بودن، ظاهرا تحصیلات آکادمیک و داشتن مدرک دکترای سیاسی دنیا شناسی!!! در شهر ما زیاد کاربرد ندارد و اینجا خوشبختانه همه از خرد و کلان، ریز و درشت  و زن و مرد، بدون داشتن تحصیلات مربوطه، مادرزاد کارشناس مسائل استراتژیک جهانی هستند!

 اتفاق زیر مثلا در صف یک نانوایی رخ داده است:

یک زن خطاب به زن دیگر: این مردم آمریکا عرضه نداشتند یک زن را رئیس جمهور خودشان کنند، خدا مرگم بده، ببین این چه روزیه، اگه پشیمون نشدند!

زن دوم خطاب به زن اول: من که عاشق اون کت و دامن قرمزش بودم، فکر می کنم آماده اش، دویست سیصد هزار تومان قیمتش باشه!

یک جوان: مردم آمریکا شانس آوردند یک زن نشد رئیس جمهورشان، وگرنه اینقدر حرف می زد که مغزشان جوش می آورد!

شاطر بعد از در آوردن نان سنگک از تنور فریاد می زند: نوبت اون آقای مو بوریه که موهاش مثل ترامپ زرده،( ههههه) بیا نونت رو بردار!

آقای مو بور خطاب به شاطر: بابات مثل ترامپه، مگه باهات شوخی دارم؟!

جمعیت: آقا صلوات بفرست، شاطر خواست شوخی کنه!

عمو صفدر بقال که مثل همیشه با ورودش  به نانوایی خارج از نوبت نان بر می دارد، در حال رفتن: بنظر من این "رونالد تلامپ" آدم نامردیه!

یک دکترای جامعه شناسی که در صف ایستاده با لبخند: عمو صفدر! "رونالد تلامپ" دیگه کیه؟ باید بگی " دونالد ترامپ"!

عمو صفدر بقال در حالیکه در حال دور شدن است: تلامپ، ملامپ، سرم نمی شه، اما می دونم این نامرد قرارداد " فرجام "! را بهم خواهد زد!

یک نوجوان خطاب به حضار: خبر دارید یک افرادی برای انتخابات شورای شهر بعدی بروجرد می خواهند کاندیدا بشوند که اگر رای بیاورند، حساب بروجرد با کرام الکاتبین خواهد افتاد؟!

جمعیت حاضر در صف نانوایی همه با هم: نععععععععع! راست می گی؟!

همان نوجوان دوباره خطاب به حضار: شما که نمی دونید در شهر تان چه خبر است، چجور شده اید کارشناس خبره و "همه چی دان" مسائل جهانی؟! گور پدر تلامپ و ترامپ! بچسبید به نان سنگک داغ اخبار شهر زادگاه تان، که خربزه خبرهای پوچ انتخابات ریاست جمهوری آمریکا مثل همیشه آب است!





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز، طنز اجتماعی، عمو صفدر بقال، دونالد ترامپ، رونالد تلامپ، رئیس جمهور آمریکا، فرهاد داودوندی،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 19 آبان 1395 توسط فرهاد داودوندی


طنز اجتماعی


رفتار مدرن پدران در منزل


نوشته: فرهاد داودوندی - بروجرد


آقا اجازه؟! از آنجا كه از ما خواسته اید كه در رابطه با رفتار پدران مان در منزل انشا بنویسیم، لذا با اجازه تان مثل همیشه برای نوشتن این انشا خواستیم از بابا جونمون كمك بگیریم اما نشد!

 بابا جونمون دیگه مثل قدیم نیست كه شبها بنشیند و شاهنامه و یا كتاب بخواند.

 از سر شب تا موقع خواب، گوشی موبایلش را طوری كه ما نتوانیم صفحه اش را ببینیم در دست می گیرد و با خواندن پیامك های "تلگرام" و "واتس آپ" و هزار كوفت و زهر مار دیگر خودش با خودش هِر و هِر می خندد.

بعضی وقتها رنگ رویش سرخ و سفید می شود و بدون اینكه حواسش  باشد در حالیكه لبخندی می زند ناگهان از زبانش در می رود و خودش با خودش می گوید: خدا بگم چكارت كنه ، با این جوكی كه فرستاده ای!

آقا اجازه! اون اوایل مادر بزرگمان فكر می كرد كه بابا جونمون زده به سرش كه خودش با خودش حرف می زند و بعضی وقتها قاه قاه می خندد! حتی یك شب با چاقو دور بابا جونمون را خط كشید و برای شفای باباجونمون دعا می خوند!

غافل از اینكه  مادر بزرگ مان نمی دانست كه بابا جونمون دیگه به جای شاهنامه خوندن، پیامك های ارسالی دوستانش را كه تمامی هم ندارند می خواند و بعضی وقتها هم بعد از دیدن یك پیامك، زیر لب غُر می زند و می گوید: اَه، اَه، این كه تكراری است!

 آقا اجازه؟! بابا جونمون بعضی وقتها هم از كوره در می رود و می گوید: سگ به گور پدر... این گوشی كه هنگ می كند!

در این مواقع مادرمان خودش را سریعا از آشپزخانه به ما می رساند و می گوید: تا دو سه ساعت آینده با باباجونتون حرف نزنید وگرنه برق هنگ شدن گوشی اش شما را خواهد گرفت.

آقا اجازه؟! در این مواقع من و خواهر برادرهایم برای اینكه جلوی چشم بابا جونمون نباشیم، سوراخ موش می خریم صد هزار تومان!

البته یكی دو دقیقه بعد بابا جونمون درحالیكه سعی می كند خود را خونسرد نشان بدهد با صدا زدن نام من یا یكی از خواهران و برادرانم عاجزانه درخواست كمك می كند و می گوید: عزیز دل پدر! نمی دونید چطور می شود ویروس این گوشی صاحب مُرده را از بین ببرم؟!

آقا اجازه؟! اگر در اینگونه مواقع بگوئیم بلد نیستیم! منزل مان به صحنه جنگ جهانی دوم شبیه می شود! و در حالیكه پدرمان از فرط عصبانیت اینكه چند دقیقه ای است نتوانسته در "تلگرام" و "واتس آپ" پیامك های دوستانش را بخواند به مرز زبانم لال سكته قلبی رسیده! نعره زنان فریاد می زند: پس این چه درس است كه شما می خوانید كه بلد نیستید این گوشی من را درست كنید؟!

در اینگونه مواقع بازهم مادرمان با چشم و ابرو به ما می فهماند كه بهترین راه، همان فرار به سوراخ موش های مان است و اینكه جلوی چشم پدرمان نباشیم!

آقا اجازه؟! البته بعد از اینكه بابا جونمون گوشی اش را بعد از دو سه بار  روشن و خاموش كردن مثل ماشین های هندلی قدیمی راه انداخت: در حالیكه لبخند عمیقی بر لبانش نقش می بندد، باز هم خودش با خودش حرف می زند كه: هنوز هم خودم! كه هنر از دست و پایم می بارد! ادعا ندارم، اما از هر انگشتم یك هنر می بارد!

 و بعد در حالیكه دنبال بهانه ای است دق و دلی اش را بر سر ما خالی كند، ادامه می دهد: خیر سرشان درس خوانده اند! بلد نیستند گوشی موبایل پدرشان را درست كنند، حیف این همه پول كه برای كودكستان و مدرسه شما می پردازم!

آقا اجازه؟! البته یكی دو دقیقه بعد بابا جونمون كه سرگرم خواندن پیامك های دوستانش می شود، فراموش می كند كه حرف هایش را ادامه بدهد و حتی موقع شام خوردن هم كه مامان مان برای هزارمین بار به بابا جونمون می گوید: مرد، غذا سرد شد بیا شامت را بخور!  در حالیكه سرش تا روی صفحه موبایلش خم شده، جواب می دهد: می آم، می آم، یه دقیقه صبر كن زن! بذار اینو ارسالش كنم، می آم، می آم!  





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: رفتار مدرن پدران در منزل، طنز، نقد، تلگرام، واتس آپ، فرهاد داودوندی،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 18 آبان 1395 توسط فرهاد داودوندی

 "زمین گردو" بروجرد و رقابت شانه به شانه

 با ورزشگاه های بزرگ دنیا!


فرهاد داودوندی- بروجرد:

حالا دیگر همه فوتبالیست های بروجردی آدرس زمین گردو را مثل آدرس خانه های خودشان از حفظ هستند!

بعضی مواقع  تعداد بسیار زیادی فوتبالیست نوجوان و جوان، عابرین را به تعجب وا می دارد.

 خدایا این زمین گردو را از ما بروجردی ها نگیر! زیرا برای ما مثل زمین ورزشگاه نیوکمپ بارسلون، یا ورزشگاه سن سیرو میلان و یا حتی ورزشگاه اولدترافورد منچستر یونایتد می ماند!

فقط با این فرق که جایگاه تماشاگران ندارد، سرویس بهداشتی ندارد، در و پیکر ندارد، چمن ندارد، انتظامات ندارد!

 اما یک مورد دارد که آن ورزشگاه های مهم دنیا حسرتش را می خورند! زمین گردوی ما "دوشنبه بازار" دارد!

 هر دوشنبه دستفروشان زمین را در اختیار می گیرند و انواع چیپس و پفک و میوه و لباس زیر زنانه و مردانه  و غیره را به فروش می رسانند!

فقط در این یک مورد، ما دست به نوآوری زده ایم! و به همین خاطر مسئولین ورزشگاه های مهم دنیا را از فرط تعجب انگشت به دهان کرده ایم!

البته از همه اینها که بگذریم راستش بین زمین تخصصی فوتبال گردو بروجرد، حتی با ورزشگاه آزادی هم آنچنان فرقی نیست!

 تازه، رختکن فوق مدرن زمین گردو بروجرد، یک سر و گردن از همه استادیومهای ایران و بخصوص ورزشگاه آزادی بالاتر است!

 برای اینکه در این رختکن هیچگونه بوی عرق لباس بازیکنان، موجب بروز انواع قارچ های مضر برای ورزشکاران نشود، رختکن را بدون سقف و بدون هیچگونه دیواری، مستقیما در معرض تابش آفتاب و ریزش برف و باران در کنار زمین قرار داده اند!

 از همه مهمتر اینکه، از آنجا که هر لحظه ممکن است ساک لباس فوتبالیست ها مورد دستبرد سارقان قرار بگیرد، فوتبالیست ها در تمامی لحظات تمرین و مسابقه در حالیکه زیر چشمی ساک لباس خود را باید مواظبت نمایند، هر لحظه نیز باید برای دستگیری آقا دزده! آماده استارت برای دویدن 100 متر زیر 10 ثانیه باشند که با این ترفند هر آن ممکن است رکورد دوی سرعت صد متر جهان در زمین فوتبال گردوی بروجرد  شکسته شود!

  تنها عیب این رختکن فوق مدرن! نداشتن دوربین مدار بسته، آژیر خطر و آبسرد کن می باشد! البته خوشبختانه توالت های بیمارستان 50 تختخوابی که دقیقا روبروی " زمین گردو" می باشد به داد فوتبالیست ها رسیده است و از این لحاظ مشکل خاصی وجود ندارد!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: "زمین گردو" بروجرد و رقابت شانه به شانه با ورزشگاه های بزرگ دنیا!، زمین گردو، فرهاد داودوندی، نقد، طنز ورزشی، طنز،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 16 آبان 1395 توسط فرهاد داودوندی



(( طنز بروجردی))

طَنز وا زِووُن وُوریردی


هیکَلاشُو  وُرمِپَنِمَه،

مِتِرِنگَن تِه مین صَندلیا وُ

 اِیسِه یکی مُوخا بیایَه

 زیر اَنگِلِشُونِه بی رَه تا بَتُونَن وُردارَنِشُو.



ووریرد- فرهاد داودوندی


اِشنَفتیت چَن روز پیش تِه ووریرد یه همایش سَر ساعت وُ دقیقه ای کِه اعلام کِرده بی یَن شُروع شی یَه؟!


مُوئن یه ثانیه ام  ای همایش وِره شُروعش تاخیر نَئشتَه! خیلی ذوق زیَه شُوئیم که بالاخره بعد از دو سه هزار سال که ا دُرُس شی ین  ووریرد می ذَره بالاخره یه هَمایشی سر موقع شروع شی یه!


حرف مَنه جدی گِرفتِیت؟ شوخی کِردم  اصلن غیر مُمکِنَه وِره یه دَفَم که شیه ای اتفاق بِفتَه!


 عِراز کُش شُوئیم تِه ای شهر، اَ بَسکه  دِنگه مُو  مُوخا بیایَهُ  یِه جُوری که اونا قُوت و لُوت نَکُنَن، نَرم و نُولوک  و بعضی مسوولین برگزاری مراسما بُوییم،  یه بُر و شُره ماطل خُویتو  تِه  نِشستا وَ مُسابِقا ورزشی  نَکُنیت!


اَ شش هفته قبل مُوئن فِلان نشست و سمینار یا فلان مسابقه ورزشی قِرارَه ساعت مثلا 8 صُو تِه فِلان سالن یا فلان اداره انجام بی رَه، ایمانِه ساده دِلَم  وُرمی سیم  هَمو او روزی کِه گُفتَن  دقیقن سر ساعت مِ ریم تِه  او نِشست مِنی شیم کِه یه چی وِ مَعلوماتِمُو  اِضافه  بَشه!


چِشِتو روز بَد نُونَه،  گُفتن ساعت 8 ،   تا ساعت 9 که اصلن بَنی بَشر تِه سالن پَر نِمِزنَه، اِنقَد مُوخایم سَر صندلی هِلُ و گِل کنیمُ خُویمُونِه اَ ای وَر وِ اُو وَر  بَجُومُونیم که زَخم بَستر نِی ریم.


 اَ ساعت 10 و بعد یواش یواش سر و کله مسوولین پی یا مِشه، چُونُونَم وا هُودیلُو میایَن کِه هر کَه نَفَمَه فِکر مُوکُونَه هُو دیلوُشُو  وِره ای نَه که زوتَر اَ بَقیه خُوئِشونه وِ مَحلِ نِشست رَسُونَن!


 بالاخره نِشستی کِه قِرار بی یَه سَر ساعت 8 صُو شروع بَشه و یه ساعَتَه تموم بَشَه، ای یَر شانس بیاریم و مُشکلی پیش نی یایَه موقع اَذون ظُر تَموم مِشَه.


شش هفت ساعت مردم مُوخا بَنیشن سر صندلی و فقط شِنَوَنده بان، وقتی ئم مُوخا اَ رُو صَندلی آشو  وُری سَن وِ خاطر ای کِه و خاطر یه جا نِشسَه تِه شش هفت ساعت هیکَلاشُو  وُرپَنِمِسَه،  مِتِرِنگَن تِه مین صَندلیا وُ اِیسِه یکی مُوخا بیایَه زیر اَنگِلِشُونِه بی رَه تا بَتُونَن وُردارَنِشُو.


راسی یائم رفت وِرَتو بُوئِم ای یَر ای نِشَست تا که هَمیشه وا تاخیر چَن ساعته شروع و تموم مِشه، زِمِسُو با وُ بُخاریا سالن کار نَکُونَن اَ زور سَرما لُول می یاریم و دِنَه دُوآلِمو تا مُدتا  هُل وُ مَلوُچ مِشه و ای یَر سینِه پَلُوئم کُنیم کِه دیه باید تِه فِکر تُوره کَش وِ اُو دنیا بایم کِه شی بی یَه رَفتیم سِمینار 


هَم نِصف روز  وِ خاطر دیر شروع شین برنامه عُمرِمُونِه  وَ هَدر دی یِیم وُ هَم وِ خاطر ای کِه یارانه مواد سوختی قطع شیه وُ سیستم گرمایشی یِه سالُنانِه رُوشُو نَکِردَن تِه ای هوا سَرد مِچایم و


اَ زور لاشَه دَرد  وُ  لُول اُوردَن تا مُدَتا سَرو پُوتُوکِمُو  وِ خاطِر سینه پَلو کِردن  وِ هَم مِری زَه وُ لُوچِمُو آویزونِ مینِ رُومُو مِشه وُ ای سِه دی یَه تا یکی دُو هفتَه وِ خاطر سَرما خُوردن هِزار تا پِشگَه مُوخا کُنیم تا خُو بایم.






طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: زبان بروجردی، گویش بروجردی، ووریردی، فرهاد داودوندی، بروجرد، طنز بروجردی، طنز،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 7 آبان 1395 توسط فرهاد داودوندی


کاربرد تلگرام در زندگی 24 ساعته خیلی ها


صبح ها : خوب

شب ها : بد


فرهاد داودوندی- بروجرد:

هر روز صبح زود هر کسی سعی می کند در این کانال های جور واجور تلگرامی خودش را بهتر از دیگران نشان بدهد!:

 " سلام دوست بسیار عزیز من"،" خورشید زندگی تو پر نور تر باد"، " صبح زیبای تان بخیر"، " همشهری عزیزم شاد باشی"، " من اگر با تو موافق نیستم، اما جانم را می دهم تا تو حرفت را بزنی" و از این کلمات قلمبه سلمبه مثل نقل و نبات برای همدیگر ارسال می شود.

نزدیک های ظهر پیام ها در تلگرام رنگ و بوی خبر رسانی به خود می گیرد: " دوستان عزیز، همین الان نشست فلان در فلان جا بر گزار می شود"، " ایکاش شهرمان بهتر از حال حاضرش بشود" ، "پس این رئیس و روسای شهر چه می کنند؟" و الی آخر......

دم غروب پیام ها آرام آرام به سمت " این رئیس کم کاری می کند"، " نشسته اید کنار تشک و می گوئید لنگش کن"، نق زدن ساده است، مردی بیا جلو و برای شهرمان کار کن" و .........

از ساعت 11 شب به بعد پیام ها در دنیای تلگرام  رنگ و بوی خاکستری به خود می گیرد: " حرف مفت نزن"، " از کی تا حالا جنابعالی هم سری بین آدم ها در آورده ای؟" ، " کدام نامرد مرا از کانال فلان حذف کرد؟" و ......

از ساعت 12 نیمه شب تا 3 بامداد که خستگی و خواب آلودگی غلبه کرده و کسی هم دلش نمی آید سنگر تلگرام را ترک کند که نگویند کم آورده، جملات رد و بدل شده در حد سرخپوستی می شود: "بی شعور"، " بی شعور خودتی؟"، "کی این نادان را آورده توی این گروه؟" ، " نادان که اسم شناسنامه ای خودته"، " اگه دستم بهت برسه"، حالا مثلا دستت به من رسیده مثلا می خواهی چه .... ( بووووووق) بخوری؟" و ..........

ساعت 3 بامداد به یکباره انگار همه کنار گوشی های شان از فرط خستگی غش می کنند و ناخواسته آتش بست اعلام می شود!

 فردا صبح راس ساعت 7 صبح دوباره روز از نو و روزی از نو، ارسال پیام های تلگرامی محبت آمیز:
" سلام دوست بسیار عزیز من"،" خورشید زندگی تو پر نورتر باد"، " صبح زیبای تان بخیر"، " همشهری عزیزم شاد باشی"، " من اگر با تو موافق نیستم، اما جانم را می دهم تا تو حرفت را بزنی" و .......






طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: تلگرام، شب، فرهاد داودوندی، طنز، طنز اجتماعی، بروجرد، کاربرد تلگرام در زندگی 24 ساعته خیلی ها،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 6 آبان 1395 توسط فرهاد داودوندی


با 150 میلیون تومان چکار می شود انجام داد؟



فرهاد داودوندی- بروجرد:

آقا معلم اجازه؟! از آنجا که گفته بودید موضوع انشاء آزاد است و هر مطلبی دل مان می خواهد می توانیم بنویسیم، بنابر این طبق معمول همیشه، از بابا جونمون خواستیم توی نوشتن انشاء کمک مان کند، اما چشم تان روز بد نبیند! هنوز از دهان مان در نرفته بود که بپرسیم با 150 میلیون تومان چه کاری می شود انجام داد که ناگهان عربده پدرم مثل یک شیر غران فضای خانه را در هم پیچید!

طبق معمول این وقت ها، مادرم با لیوان آب از آشپزخانه بیرون آمد و در حالیکه به سوی پدرم می رفت  با خونسردی به پدرم گفت: مرد چته؟ چیه خونه رو روی سرت گرفتی؟

با این حرفهای مادرم، بناگهان پدرم به مانند تیری که از چله رها کنند، عربده دیگری کشید و گفت: تا این پسر خودشو و ما را بدبخت نکند دست از این فضولی هایش بر نمی دارد!

آقا معلم اجازه؟! با این حرف پدرم، من و مامانم به هم نگاه کردیم و مادرم گفت: مگه پسر عزیز دردانه ام چی گفته؟ خوب دارد سوال می کند که با 150 میلیون تومان چه کاری می شود انجام داد؟ اینکه دیگر سر و صدا ندارد!

پدرم با همان حالت فریاد زدنش نگاه مادرم کرد و گفت: مگه تو نمی دونی توی این دو سه روز اخیر توی این شهر سر خرج کردن 150 میلیون تومان در یک همایش، همه به جون هم افتاده اند؟ خوب معلومه که این پسره اگر این انشا را بنویسد دوباره همه می خواهند بدانند ریز خرج کردن این مبلغ جریانش چیه؟!

مادرم که کمی به فکر فرو رفته بود نگاهی به من کرد و گفت: به حرف بابا جونت گوش کن، هر چی باشه سه چهار تا پیراهن بیشتر از تو پاره کرده!

آقا اجازه؟! اما من که دو پایم را توی یک کفش کرده بودم، گفتم: من که حرفی نزدم، فقط گفتم این پول از کجا آمده و اصلا با 150 میلیون تومان در این شهر چه کارهایی می شود انجام داد؟!

همینکه این حرف از دهانم بیرون پرید، دوباره پدرم عربده زنان گفت: پسر، آخه چرا دستی دستی با اعصاب من و خودت بازی می کنی؟ مگه این پول مال باباته؟ مگه این 150 میلیون تومان به تو ارث رسیده که اینقدر دل نگران خرج کردن این مبلغ هستی؟!

آقا معلم اجازه؟! بابام راست می گفت، اصلا به من چه که این 150 میلیون تومان از کجا آمده؟ چگونه آمده؟ کی این پول را داده؟ چجور می خواهد خرج بشود؟ مگه ارث بابام است که بخواهم مو را از ماست بیرون بکشم؟

به همین خاطر بود که آقا معلم عزیز! تا دیدم پدرم راست می گوید و الان توی این شهر بر سر نام 150 میلیون تومان حساسیت هایی در حد تیم ملی! به وجود آمده، قید 150 میلیون را زدم و در حالیکه ملتمسانه به چشمان پدرم نگاه می کردم، برای اینکه دیگر بابا جوونم به کلمه 150 میلیون تومان حساسیت خرج ندهد، مکثی کردم و خطاب به پدر عزیزم گفتم: بابا جوون! با 149 میلیون تومان در این شهر چکار می شود انجام داد؟!!!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: با 150 میلیون تومان چکار می شود انجام داد؟، طنز، نقد، فرهاد داودوندی، 150 میلیون تومان، طنز اجتماعی،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 6 آبان 1395 توسط فرهاد داودوندی

طنز اجتماعی

در روز افتتاح اورژانس،

خیرین عزیز با خودشان صندلی تاشو بیاورند



فرهاد داودوندی- بروجرد:



جوونم واستون بگه، روز افتتاح اورژانس جدید بروجرد که چند روز دیگر است، خیلی دیدن دارد!

چشم تان روز بد نبیند، فقط بگویند یک جایی به مانند اورژانس قرار است در شهر ما افتتاح شود،
از در و دیوار کسانی فرود خواهند آمد که تا آنروز اصلا نمی دانسته اند چنین اورژانس نوسازی در بروجرد ساخته شده است!

  از آنطرف عکاسان خبری باید برای پوشش عکس تمامی حضار عشق عکس، تا جائیکه از آنطرف پشت بام به پائین پرتاب نشوند، باید عقب عقب بروند تا بتوانند عکس همه حضار را بگیرند!!!

بخاطر اینکه هشتاد سال قبل در زمان پدر بزرگ مان آخرین بیمارستان دولتی در بروجرد افتتاح شده، لذا ما، نوه های همان پدر بزرگان از فرط شادی احتمال دارد سکته کرده و جان به جان آفرین تسلیم کنیم و فرصت استفاده از اورژانس جدید را فقط  قبل از بردن جسد مان به سردخانه، در حد یک تنفس دادن با اکسیژن اورژانس جدید به دست بیاوریم!

البته نباید از یاد برد که درست است که برای ساختن این اورژانس فقط و فقط و فقط مجمع خیرین سلامت بروجرد تلاش کردند، اما شک نکنید روز افتتاح بخاطر هجوم خیلی ها که عشق عکس هستند!
مطمئنا جا برای نشستن اعضا اصلی مجمع خیرین سلامت پیدا نخواهد شد!

بنابر این بد نیست خیرین عزیز اگر قصد دارند جایی برای نشستن پیدا کنند با خود صندلی تاشو بیاورند تا اگر احیانا  شانس آوردند و آن ته سالن جایی برای نشستن آنها پیدا شد، چند دقیقه ای بتوانند روی صندلی های تاشوی همراه خودشان استراحت کنند!




طبقه بندی: مجمع خیرین سلامت بروجرد،  نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: خیرین عزیز با خودشان صندلی تاشو بیاورند، خیرین، اورژانس بروجرد، خیرین سلامت، فرهاد داودوندی، نقد، طنز،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 مهر 1395 توسط فرهاد داودوندی


طنز اجتماعی


اندرحکایت کاندیدا شدن بعضی ها

برای شورای شهر بعدی

" آش با جاش "

فرهاد داودوندی- بروجرد:


- مرشد!

- بگو، بچه مرشد!

- میگم که...!

- بگو ببینم چی می خوای بگی بچه مرشد!

- می گم که، راستش روم نمیشه بگم!

- ااای بترکی بچه مرشد، جوون بکن زود بگو ببینم حرف حسابت چیه؟

- باشه می گم! آقا مرشد دیگه از فردا می خوام برم دنبال شغل نون و آب دار دیگه ای!

- چی می گی بچه مرشد؟! مگه در آمدت از کار کردن پیش من کمه که می خوای بری جای دیگه کار کنی؟!

- نه! آقا مرشد، اتفاقا در آمدم از کار پیش شما خیلی خوبه، اما........

- اما چی بچه مرشد؟ حرف دلت رو بزن!

- می خوام برم کاندیدای شورای شهر بشوم!

- چییییییییییی؟ کاندیدای حضور در شورای شهر؟!!!

- آره، آقا مرشد.

- بچه، آخه تو را چه به حضور در شورای شهر؟ تو هنوز دست چپ و راست خودت را نمی شناسی!

- اتفاقا من که از خیلی ها که قراره کاندیدا بشوند بهترم!

- مثلا کی قراره کاندیدای حضور در شورای شهر بعدی بشود که تو از اون بهتری؟!

- راستش آقا مرشد! مدتیه خیلی ها دارند توی این شهر یار کشی می کنند که برای انتخابات شورای شهر بعدی در اردیبهشت 96 شورا را در قبضه خودشان بگیرند، تا اینجای کار ایرادی ندارد و حق شان است که از این موقعیت استفاده کنند، اما.......

- هنوز که گفتی اما....، یک دفعه بترک و حرف بزن!

- اما بعضی از این اسامی را که می شنویم قرار است کاندیدا بشوند، به جای دو تا شاخ اگر 10 تا شاخ هم روی پیشانی مان سبز کند باز هم کم است!

- برای چی این حرف را می زنی، بچه مرشد!

- آقا مرشد، شهر کوچیکه و همه بخوبی همدیگر را می شناسیم، بعضی از این افراد هنوز که نه به داره و نه به باره، سرا پوست دارند شهر را می خورند، وای به حال مان اگر سکان کشتی شورای شهر هم به دست شان بیفتد!

- اولند که اینقدر بد بین نباش، دوما حال اگر چنین افرادی وارد شورای شهر بعدی بشوند، مگر چه اتفاقی می افتد بچه مرشد؟!

- آقا مرشد، نگو چه اتفاقی می افتد، بگو چه اتفاقی برای شهرمان نمی افتد!!!

- یک کمی روشن تر بگو تا بیشتر موضوع دستگیرمون بشه!

- مخلص کلام ، آقا مرشد، اگر مردم اشتباه کنند و به افراد فرصت طلب برای ورود به شورای شهر بعدی رای بدهند، ممکن است..........

- ممکن است چی بشه؟ حرف یرن، جوون به لبم کردی!

- اگر مردم به افراد فرصت طلب رای بدهند و شورا دست اینجور افراد بیفته، ممکنه یک روز صبح  اهالی شهر از خواب بیدار بشوند و ببینند شهرشان توسط این افراد  بصورت ششدانگ، "امضا برابر اصل" به فروش رفته و یه لیوان آب هم روش بالا کشیده اند که خوش خوراک تر بشود!

 آخه این افراد علاوه بر عشق به میز ریاست، خیلی هم خوش خوراک تشریف دارند! به همین خاطره که عاشق " آش با جاش " هستند و دست شان به حضور در شورای شهر بعدی برسد " آش را با جاش" سر می کشند!  





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: اندرحکایت کاندیدا شدن بعضی ها برای شورای شهر بعدی، فرهاد داودوندی، طنز، طنز اجنماعی، شورای شهر، نقد اجتماعی،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 25 مهر 1395 توسط فرهاد داودوندی


طنز اجتماعی


ژاپنی ها برای یاد گیری "نظم و انضباط"

 عازم بروجرد شدند!


فرهاد داودوندی - بروجرد:

"ناظما هیرو  موشیمیتو  اوهارا"،  وزیر نظم و انضباط ژاپن طی تماسی تلفنی با سایت فرهاد 90 گفت:

 こんにちは; アッサラーム・アレイクム; こんばんは; おはよう; アッサラームアライクム; おはようございます

وی که خوشبختانه فارسی دست و پاشکسته ای هم بلد است در ادامه افزود: ما بود انگشت به دماغ! ببخشید انگشت به دهان که شما داشت این همه نظم در شهرتان!

"ناظما هیرو  موشیمیتو  اوهارا" در ادامه افزود: ما شنید شما در همایش ها داشت دو سه ساعت تاخیر برای افتتاح و شد خوشحال که  روساء و مدیران شهرتان این همه بود مسوولیت پذیر که قبل از آمدنشان شد باعث، شما دو سه ساعت در سالن همایش کرد خواب تا آنها آورد تشریف!

این مقام ژاپنی در خاتمه نیز گفت: به ارواح خاک پدرم بود قسم، که ما باید یاد گرفت از شما رمز این همه نظم و انضباط را، به همین خاطر کرد راهی هیاتی از ژاپن به بروجرد که کرد کسب رمز و راز این همه مسوولیت پذیری را.




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز اجتماعی، ژاپنی ها برای یاد گیری "نظم و انضباط" عازم بروجرد شدند!، ژاپن، طنز، فرهاد داودوندی، نظم و انضباط، نظم،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 3 مهر 1395 توسط فرهاد داودوندی


طنز اجتماعی


وسط استخر مکانی مطمئن برای گفتگو!!!



فرهاد داودوندی- بروجرد:


از آنجا که جدیدا مد شده بعضی ها با گوشی موبایل شان ناجوانمردانه و بدون اجازه قانونی،  اقدام به ضبط صدای دیگران می کنند و برای خودشیرینی با رساندن آن فایل صوتی به طرف های مقابل، باعث دلخوری بین یک ایل و طایفه می شوند، لذا " آقای خوش خیال" پیشنهاد می دهد تمامی گفتگوهایی که قرار است در آنها درد دلی بیان شود وسط استخر انجام بگیرد!!!

حتما می پرسید آخه چرا گفتگو توی استخر باید انجام بگیرد؟!

جوونم واستون بگه، وسط استخر سرمایه هر نفر فقط یک "مایو شنا "  است و بس!

و بخاطر ممنوعیت ورود گوشی موبایل به داخل استخر، دیگر کسی نمی تواند با گوشی موبایلش  صدای کسی را ضبط کند!

در ضمن این گفتگوی داخل استخر چند تا حُسن هم دارد که یکی از آنها این است که اگر طرف روبرو در حالیکه " بر و بر" نگاه چشمان شما کرد و بیشتر از کوپنش در ارائه آمار و ارقام الکی، دروغ تحویل شما داد، به راحتی می توانید بعد از عصبانی شدن،  سر طرف را زیر آب کنید!!!

البته الان یادم افتاد، از آنجایی که همان بعضی ها با هر حیله ای شده با ضبط صدا بین برادر با برادر، پدر با فرزند، زن با شوهر را بهم می زنند و با هر ترفندی سعی خواهند کرد به هدف شان برسند، لذا اگر دیدید " مایو شنای" طرف، پنج " ایکس لارژ " است، خیلی مواظب باشید، ممکن است وسط استخر برای ضبط صدای شما چند تا ضبط صوت داخل مایوی شان به درون آب آورده باشند!!!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز اجتماعی وسط استخر مکانی مطمئن برای گفتگو!!!، طنز اجتماعی، وسط استخر مکانی مطمئن برای گفتگو!!!، طنز، فرهاد داودوندی، بروجرد، مایو شنا،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 2 مهر 1395 توسط فرهاد داودوندی


طنز اجتماعی

مصاحبه با "جمعی از ...."



فرهاد داودوندی- بروجرد:


روز گذشته فرصتی دست داد تا با ""جمعی از ...."" گفتگویی داشته باشم:


- دوستان عزیز! شما کار و زندگی ندارید؟

- برای چی می پرسی؟

- آخه هر جا می رویم و هر بنر تبریک و تشکری در سطح شهر می بینیم ، زیرش نام شما نوشته شده!


- نام ما؟!

- بله، مگر شما همان ها نیستید که در زیر همه بنر های تقدیر و تشکر در سطح شهر نام تان را می نویسند که " جمعی از........"!

- آهان! حالا متوجه شدیم! نه بابا جان! آخه کار و زندگی نداریم که بخواهیم شب و روز از بعضی ها تقدیر و تشکر کنیم؟!

- خوب اگر شما این کار را نکرده اید، پس پول این بنر ها را چه کسی می دهد؟


- برو خدا پدرت را بیامرزد، اصلا ما روح مان هم از این بنر ها خبر ندارد، سر و ته قضیه در یک جمله این است که " خودشان با پول بیت المال برای خودشان بنر قربون و صدقه می زنند و برای خالی نبودن عریضه مد شده که  نام " جمعی از ........" را زیر بنر خود شیفتگی خودشان می زنند"!

- پس اینطور، یعنی نام "جمعی از ......." کشک است!

- بله جانم، بله عزیزم، بله قربانت بشوم، همه این بنر ها و نام "جمعی از ......" کشک است! اونهم از اون کشک ها که آنرا به هم بزنی یک من کره محلی رویش جمع می شود!!!

- راستی یک سوال دیگر هم داشتم، این "جمعی از ...." که نام شان در زیر خیلی از بنر ها نصب شده، عکس و مشخصات ندارند که بالاخره ما قیافه مبارک شان را زیارت کنیم؟!

- عکس که دارند، اما از آنجا که این افراد خیلی خجالتی هستند!!! لازم نمی بینند چهره مبارک شان را کسی ببیند! در ضمن ممکن است با دیدن عکس چهره " جمعی از...." همه متوجه بشوند که رُب تبریک گویی ها به اون غلیظی هم که می گویند نیست!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز، طنز اجتماعی، فرهاد داودوندی، جمعی از، جمعی،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 26 شهریور 1395 توسط فرهاد داودوندی


طنز تلخ


با "ضبط غیر قانونی" صدای دیگران،

 همه را به جان هم نیندازید!


فرهاد داودوندی- بروجرد:

پیش کسی نگوئید، راستش یک عادت بدی بین خیلی ها وجود دارد که در واقع آنچنان قصد بدی در بیان آن نیست، اما بعضی ها آتش بیار معرکه شده و بین دوست و رفیق و خانواده ها  را بهم می زنند طوری که همه را با هم دشمن کرده اند!!!

اگر می خواهید بیشتر توضیح بدهم به روی چشم، خواهم گفت، حوصله بفرمائید خدمت تان عرض کنم!

می گویند: فلانی معدل امتحانات آخر سالش شده 20 ، بعضی ها که می شنود می گویند: بخاطر " خر خوان " بودن است که معدلش  20 شده!

می گویند: فلانی ماشین گرانقیمت خریده، بعضی ها با شنیدن این خبر می گویند: "پدر سوخته" پولدار است!

از این قبیل سخنان رد و بدل شده را همه ما در روز، بارها در جمع های مختلف می شنویم و چه بسا خود ما هم از اینگونه سخنان بر زبان می آوریم.

به واقع اینگونه سخنان، بار منفی دارند و تا حد ممکن نباید گفته شود، اما از آنجا که آنچنان قصد بدی در پشت این حرفها نهفته نیست، شنونده باید عاقل باشد و از این گوش بشنود و از آن گوش بیرون کند و به این حرفها دامن نزند!

حالا داشته باشید استفاده غلط بعضی ها از تکنولوزی گوشی های همراه را، که ناجوانمردانه در جمع های مختلف اقدام به ضبط صدا می کنند و اینگونه حرفها را به سمع فردی که در رابطه با وی سخنی گفته شده می رسانند و چنان آتشی بین مردم به پا می کنند که باید بود و دید!

آقای عزیز، برادر گرامی، حرف بدی زده شده، جنابعالی چرا آتش بیار معرکه می شوی؟ به جای اینکه بین مردم صلح و دوستی برقرار کنی چرا بطور غیر قانونی صدای مردم را ضبط می کنی؟

برای ضبط صدای مردم، حکم قانونی داری؟ آیا جنابعالی مامور قانونی اداره و یا ارگانی هستی؟ هیچ می دانی که بدون داشتن حکم قانونی از نهاد های مربوطه، کار جنابعالی در ضبط مخفیانه صدای مردم جرم حساب می شود؟!

آخر چرا با اینکه کاره ای نیستی با ضبط صدا، بین دوستان و رفقای قدیمی و
برادران دینی  را بهم می زنی؟

حالا اگر کسی گفت فلانی "خرخوان" است و یا "خر پول" است و یا "پدر سوخته" این همه ثروت را از کجا آورده؟ جنابعالی باید مثل نخود هر آش، با تاکید بر کلمات " خر"، پدر سوخته"  و امثالهم بین مردم را بهم بزنی؟!

به واقع اینگونه کارها بسیار بد است و باعث می شود بین مردم بد گمانی پیش بیاید و همه از دست هم دلخور بشوند.

نگارنده معتقد است اگر جایی هم کسی پشت سر دوست و رفیق و برادر دینی خودش ناخواسته حرفی زد باید ما سعی کنیم نشنیده بگیریم و با تمام توان سعی کنیم بین همان افراد دوستی  برقرار کنیم، نه اینکه ناجوانمردانه در یک جمع صدای دیگران را در رابطه با شخص دیگری ضبط کنیم و مثل برق و باد خودمان را به طرف مورد نظر برسانیم و برای خود شیرینی! سخنان گفته شده در پشت سر آن فرد را به سمع و نظرش برسانیم.

بعضی وقت ها پیش می آید که کسی در اوج ناراحتی حتی پشت سر پدر یا برادر تنی خودش هم حرف نامربوطی می زند، مطمئنا یکی دو ساعت بعد که اعصابش آرام بشود پشیمان خواهد شد و یا اینکه اصلا فراموش خواهد کرد و مطمئنا با دیدن برادر و پدر خود دوباره مهر آنها را به دل خواهد گرفت، آیا درست است که در همان حال عصبانیت سخن کسی را ناجوانمردانه ضبط کنیم و چنان آتشی در آن خانواده  به پا کنیم که یک طایفه و خانواده را برای همیشه دشمن همدیگر کنیم؟!

ایکاش روزی برسد که سعی شود بین همه مردم دوستی برقرار کنیم، نه اینکه با دلخور نمودن مردم از همدیگر آب را برای ماهی گیری خودمان گل آلود کنیم!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز تلخ با "ضبط غیر قانونی" صدای دیگران همه را به جان هم نیندازید!، نقد، نقد اجتماعی، طنز، فرهاد داودوندی، ضبط صدا، پدر سوخته،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 شهریور 1395 توسط فرهاد داودوندی


طنز اجتماعی


کی و چه وقت در بروجرد بیمار شویم؟!


فرهاد داودوندی- بروجرد:

همشهریان عزیز، دوستان گرانمایه، عزیزان جان، از آنجا که در شهر ما خیلی چیزها درهمه! ببخشید! ببخشید! یعنی در واقع همه چیز سر جای خودش است! به همین خاطر اگر از فرط دلخوشی قصد بیمار شدن دارید باید برنامه هفتگی " کی و چه وقت در بروجرد بیمار شویم" را داشته باشید که نکند یک وقت خارج از برنامه مریض شوید!

لذا اگر قصد دارید چشم درد بگیرید، مطمئن باشید برای پیدا کردن چشم پزشک، پا درد هم خواهید گرفت! زیرا به اندازه کافی چشم پزشک در این شهر 400 هزار نفری وجود ندارد و باید زیر و روی تمامی خیابانها را آنقدر بگردید تا اگر بخت یارتان باشد دل یک منشی به حال تان بسوزد و یک نوبت آخر وقت مثلا ساعت 11 و نیم نیمه شب به شما بدهد تا چشم پزشک عزیز که از فرط کار زیاد، خودش چشم هایش به مانند دو کاسه خون شده، چشم های شما را معاینه کند!

اگر قصد دارید یک جای بدن تان مثل دست یا احیانا  پای خودتان را بشکنید، بشکن بشکن راه نیندازید که آخر هفته ها اصلا و ابدا پزشک شکسته بند نداریم و مجبور می شوند بخاطر درد شدیدتان  شما را با طناب به تخت ببندند تا روز شنبه پزشک بیاید و در این میان هم در چند روز آخر هفته که پزشک شکسته بند در شهر نیست برای آرام کردن درد شما، اینقدر برای شما داروی تزریقی مرفین خواهند زد که بعد ها که دست و پای تان را از گچ در بیاورند، بخاطر اعتیاد شدید، به صنف معتادان عزیز وارد خواهید شد و شب و روز برای تهیه مواد مخدر باید خیابانها را متر کنید!

اگر احساس می کنید ممکن است یکی دو تا سنگ ریزه میزه توی کلیه و مثانه تان جا خوش کرده باشد، صابون به دل تان نمالید که بلافاصله سونوگرافی خواهید شد تا وضعیت سنگ ها مشخص شود، بخاطر نبود کافی دستگاه سونو گرافی در بروجرد اینقدر وقت های دراز و طولانی مدت به شما می دهند که آن سنگ های ریزه میزه تبدیل به سنگ های کیلو و خروار خواهد شد، اما نوبت سونو گرافی تان نخواهد رسید که نخواهد رسید!

  به هر حال نمونه های بالا در رابطه با بیماران بروجردی مشت از خروار بود،  باید بدانید که برای هر بیماری  فسقلی و به ظاهر ساده در بروجرد که به آن مبتلا بشوید، نوشتن وصیت نامه و خداحافظی و حلالیت طلبیدن از اقوام و خویشان و دوستان و آشنایان از  الزامات است!

راستی بخاطر نبودن تخت کافی در "سی سی یو" و "آی سی یو" برای بستری شدن در راهرو بیمارستانهای بروجرد، همراه داشتن پتو و تهیه کردن لگن مخصوص از نان شب هم واجب تر است! 





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز اجتماعی کی و چه وقت در بروجرد بیمار شویم؟!، طنز، طنز بیماری، فرهاد داودوندی، چه وقت در بروجرد بیمار شویم،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16 شهریور 1395 توسط فرهاد داودوندی


خلاقیت های نوبرانه در بروجرد؟

جا دادن سه کلانشهر در یک کاغذ A4 !!!


فرهاد داودوندی- بروجرد:

امروز با دیدن تابلو فوق مدرن راهنمای جاده برای مسافرین تابستانی( جنب پل اندیشه بروجرد ) که روی یک تکه کاغذ A4  نام  سه کلانشهر ایران با جمعیت چندین میلیونی را جا داده بودند، برای لحظاتی به فکر فرو رفتم که بعضی ها این همه ذوق و سلیقه را از کجا می آورند؟ البته اگر نگوئیم اینهمه استعداد ذاتی و  ارثی است، پس چه نامی می توانیم بر آن  بگذاریم؟!

در مقابل "فرار مغزها" از شهرمان، باید بعضی وقت ها برای بعضی ها هم از کلمات " ایستایی مغزها " در شهرمان هم استفاده کنیم!

 و ما چقدر خوشبختیم که اینگونه استعداد ها را در شهر خودمان حفظ کرده ایم اما قدرشان را نمی دانیم!

 استعداد هایی که برای راهنمایی مسافرین غریبه که می خواهند از شهر ما خارج بشوند، سه کلانشهر بزرگ کشورمان را با شعبده بازی! فقط در یک ورق A4 جا داده اند!!!

ما از بروز اینهمه نو آوری شهری بسیار شادیم! فقط خدا کند شهرهای دیگر از ما کپی برداری نکنند، مگه نه غلام؟!!!

@@@@@

البته یک مورد دیگر را هم باید در نظر داشته باشیم، ممکن است این کار توسط یک همشهری دلسوز انجام گرفته شده باشد، وقتی دیده آنانکه باید به فکر شهر باشند در فکر نیستند و راننده های عبوری غریبه در این مکان دچار سر در گمی می شوند، بنابر این تصمیم گرفته به اندازه بضاعت خود کم کاری بعضی ها!!! را جبران کند که اگر اینگونه باشد جای تقدیر هم دارد!














طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: خلاقیت های نوبرانه در بروجرد؟، جا دادن سه کلانشهر در یک کاغذ A4 !!!، طنز، تابلو کاغذی، فرهاد داودوندی،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 14 شهریور 1395 توسط فرهاد داودوندی


طنز تلخ اجتماعی

اینگونه است که بروجرد

 هیچگاه پیشرفت نمی کند!


فرهاد داودوندی- بروجرد:



 آقا اجازه، از آنجا که گفته اید انشای امروزمان در رابطه با این باشد که " چرا بروجرد پیشرفت نمی کند؟" باید بگویم برای نوشتن این انشا با پدرمان زیاد صحبت کردیم تا به یک نتیجه ای برسیم!

 اما، آقا اجازه! پدرمان آه بلندی کشید و گفت: رُوله و ِرَمُو شَر دُرُس نَکو، اَ صُوا صُو دیه هُوشکَه جُواو ِ سِلامِمُونَم نِمیه! که ترجمه گفته پدرمان به زبان فصیح پارسی می شود: بچه جان برای مان شر درست نکن، از فردا صبح دیگر هیچکس در این شهر جواب سلام مان را نمی دهد!

آقا اجازه! البته وقتی سمج ایستادیم و از پدرمان توضیح بیشتر خواستم دوباره آه بلندی کشید و گفت: بچه جان! این شهر ما هیچوقت پیشرفت نخواهد کرد! می دانی چرا؟

 و بعد بدون اینکه ما بخواهیم حرفی بزنیم، خودش به خودش جواب داد که در این شهر، اینقدر که بعضی از مردم در کار همدیگر تخقیق و تفخص می کنند، در کار زندگی خودشان تخقیق نمی کنند!

آقا اجازه، پدرمان در ادامه هم گفت: اینجا اگر با یک مسئول شهر سلام علیک کنی، انگ می خوری که زد و بند دارد! اگر با یک مسئول سلام علیک نکنی، انگ می خوری که  از دماغ فیل افتاده ای!

اگر وضع مالی ات خوب باشد، بعضی از مردم می گویند: از کجا آورده؟ اگر وضع مالی ات بد باشد، همان بعضی از مردم تا از رمز و راز زندگی ات سر در نیاورند، به حال خودت رهایت نمی کنند!

در این شهر دوچرخه ات به پراید تبدیل بشود، روی شاخش است که صد در صد انگِ دزد بودن بخوری!

اگر بر عکس پراید مدل عهد دقیانوس ات به دوچرخه تبدیل بود، حالا دیگه بیا و درستش کن!!! انگ ورشکست بودن و یا اینکه مردم بدانند پول هایت را کجا سرمایه گذاری! کرده ای، را باید بتوانی تحمل کنی!

آقا اجازه! پدرمان می گوید: در این شهر خیلی ها از ترس در و همسایه و فامیل جرات نمی کنند با ماشین های آخرین مدل شان به خیابان بیایند، ماشین های مدل بالای شان را برای مسافرت کردن به بیرون شهر در پارکینگ خانه های شان گذاشته اند.

پدرم می گوید: در این شهر باید همیشه بنالی، باید دست پیش را بگیری، باید به هر که رسیدی بگوئی ای بابا، وضع مالی مان اصلا خوب نیست!

پدرم می گوید: در این شهر  پانصد ششصد شیرینی و اغذیه فروشی وجود دارد که اگر بطور میانگین هر کدام شبانه روزی سیصد چهارصد هزار تومان هم فروش داشته باشند، مردم این شهر روزانه فقط  دویست سیصد میلیون تومان شیرینی و ساندویچ می خورند، اما هنوز به بعضی ها! که می رسی سلام نکرده ای، شروع می کنند به نالیدن!

آقا اجازه،  پدرم می گوید: خیلی ها از مردم شهر ما دوست ندارند صد تومان پول روزنامه بدهند، اما هزار تومان هزار تومان می دهند بچه های شان که بروند پفک نمکی که برای سلامتی بچه های شان مضر است را بخرند!

پدرم در حالیکه تلخندی می زند خطاب به من می گوید: خود تو بگو ببینم، با راه اندازی این وبلاگ شخصی روزانه چند تا پیام با اسم مستعار فحش و ناسزا از طرف بعضی ها داری که تو را متهم به گرفتن پول و اینجور چیزها می کنند؟

 مگر غیر از این است که با هر مسئولی سلام علیک می کنی، یک انگ از طرف یک عده ای می خوری؟! مگر جز این است که با هر ورزشکاری مصاحبه می کنی، از طرف بعضی مسئولین ورزشی پیغام و پسغام ها برای تو شروع می شود؟ مگر غیر ازاین است که تا الان یک دینار هم از این راه در آمد نداشته ای؟ چرا اینهمه بد و بیراه به تو می گویند؟ مگر غیر از این است که همین چند ماه پیش برعلیه ات طومار گرفتند؟


آقا اجازه! پدرم راست می گوید، تا وضع همینگونه است، این شهر هیچگاه رشد نخواهد کرد، چرا که هیچکس نمی خواهد هزینه رشد شهرش را بدهد، همه منتظرند تا شهر  از غیب، آباد بشود بدون اینکه خودشان را مسئول رشد شهر بدانند.

 بعضی ها با ماشین های خدا میلیون تومانی در حالیکه در شهر تردد می کنند، شیشه را پائین می دهند و پوست سیب و پرتقال و پوست پفک نمکی را به درون خیابان می ریزند! بعضی ها از چراغ قرمز رد می شوند! بعضی ها به همشهری خودشان برای یک ثانیه دیر و زود شدن در رفت و آمد ناسزا می گویند.  اما در عوض توقع دارند که بروجرد رشد کند.

طرف دم در خانه اش چاله درست شده، روزی صد بار با ماشین خودش در همان چاله می افتد اما حاضر نمی شود تا اسفالت کردن آن از طرف شهرداری، علی الحساب دو تا بیل خاک درون آن چاله بریزد.

اینجا برای اینکه کسی برای رشد شهرش قدمی برندارد، بهانه آوردن مثل آب خوردن شده است! جملات زیر برای شانه خالی کردن از وظایف خودمان در قبال شهرمان، روی زبان بعضی ها از صبح تا شب هزار بار تکرار می شود: " ای بابا، کی قدر می داند؟" ، " ولمو کن بابا حال داری؟"، " حالا مثلا ما هم قدمی برای رشد شهرمان برداشتیم، که چی بشود؟"، " ای آقا، بیکاری"، " اگر برویم شهرداری بگوئیم بیایند کوچه مان را آسفالت کنند، برایمان می شود شری"، " به جان خودم، اگر مسئولین شهر به حرف ما توجه کنند"

آقا اجازه، این بود انشای امروز ما، اگر اجازه هست دیگر ادامه ندهیم و  برویم بشینیم، وگرنه از طرف بعضی ها انگ خواهیم خورد که برای خواندن این انشا، حتما با شما که معلم مان هستید، زد و بند داشته ایم! و فردا پس فردا برای مان می شود شری!!!




طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: طنز، طنز اجتماعی، آقا اجازه، انشا، طنز تلخ اجتماعی، فرهاد داودوندی فعالترین وبلاگ نویس ایران، فرهاد داودوندی وبلاگ نویس فعال ایران،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 5 شهریور 1395 توسط فرهاد داودوندی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
فال حافظ