وبلاگ شخصی فرهاد داودوندی
 
فروشگاه لوازم یدكی اتومبیل ، نجوم ، ورزش ، شطرنج، هنر و علم در بروجرد
tabligh
tabligh


دستفروشان سر و سامان گرفتند


ساخت و زیرسازی بازارچه تره بار سه راه جعفری روبروی بقعه شاهزاده ابوالحسن (ع)


اجرا توسط:
سازمان ساماندهی مشاغل شهری و فرآورده های کشاورزی






طبقه بندی: اجتماعی، 
برچسب ها: دستفروشان سر و سامان گرفتند، دستفروش، دستفروشان بروجرد، دستفروشان،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 آبان 1396 توسط فرهاد داودوندی
وضعیت نامناسب ظاهری شهر


جناب آقای داودوندی عزیز

با سلام

چند روز پیش بعد از چند سال با خانواده به بروجرد آمدیم و بماند که قبل از آمدن چقدر از زیبایی های این شهر صحبت کرده بودم اما چشمتان روز بد نبیند که تنها چیزی که بیشتر از هر چیزی توی چشم میخورد انبوهی از دست فروشان بود که حتا تا وسط پیاده رو ها رو هم اشغال کرده بودند و بماند از ترافیک این شهر که واقعا آزار دهنده بود .

حالا پیاده رو های کنده شده و خیابان های کثیف و هزاران معظل ریز و درشت دیگر تنها دو معظل از دهها مشکل این شهر بود.

هدف از این پیام این بود که به عقیده من این شهر واقعا از دست رفته است مگر اینکه مردم به کمک مسئولین این شهر همت کنند تا بتوانند بروجرد را به گذشته خودش برسانند.




طبقه بندی: اجتماعی، 
برچسب ها: زباله، وضعیت شهر، آشغال، دستفروش،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 22 شهریور 1396 توسط فرهاد داودوندی

"بروجرد"،

بمبئی هندوستان یا  شهر دستفروشان

چن وقت پیش چنتا مهمون از اصفهان داشتم جاتون خالی طبق رسم مهمون نوازی بروجردیا بردمشون ونایی و گلدشت و گاماسیاب نهاوند و آبشاربیشه.دوستان گفتن خیلی عالی و واقعن همه چی خوب بود و زیبا،فقط یه چی میگیم ناراحت نشی هااا

آخه ما میدونیم شما بروجردیا چقده به بروجرد و پاریس و..تعصب دارین گفتم چی شده خب بگین.

گفتن والا ما هیچ جا اندازه اینجا وانتی میوه فروش ندیدیم گفتم بروجرد شهر مهاجرپذیریه و بیکاری هم توش زیاده و...گفتن باشه همه جا بیکار داره و ما بخاطر کارمون شهرهای زیادی رفتیم ولی خدایی اینقد وانتی ندیدیم.

فکر نکنید بیکارم یه روز گفتم بیام دستفروشا رو بشمارم از سردوازده متری و میدون جعفری تا سه راه جعفری در دوطرف خیابون واز اونجا تا میدون صفا دردوطرف و از سه راه تا میدوون رازون و از اونجا تا شهدا در دوطرف و اول بازار بزرگ به عدد جالب 1300دستفروش دست یافتم

تازه این بجز وانتیای چهاراه معلم و میدون امام حسین و اول خیابون امام حسین(اول بیات) و میدون کوروش و بلوار یادبود و جونآواد و....هستش.

بیکاری سخته و دستفروشان آدمای آبرومندین.ولی ایکاش این دوستان تجمیع میشدن در یه جای مشخص(البت این رویا اینه که بگی ایران قهرمان جام جهانی شد)از یه بابایی کنار شازه بوالحسن حوله صورت خریدم از دورود اومده بود دستفروشی و میگفت شبم برمیگردم.

یا سوار یه ماشین شخصی شدم تا شهرک طرف از ملایر اومده بود مسافرکشی و میگفت ملایر خیلی سخته کار با ماشین شخصی و درجا میخابوننش و بروجرد بهشت مسافرکشان شخصیه

یه چیزی تو مایه های شهرهای هندوستان مثل بمبئی شدیم.

قسمت اعیان نشین و قسمت حاشیه نشین و مرکز شهر که دستفروشن و بقیه جاهام که شلوغی مسافرین شهرهای اطرافن و آخر شب که خلوته نمایی از کارتون های خالی و ظروف یه بار مصرف و بلوارهایی که همشون شبیه همن و چراغاش منو یاد آبنبات چوبی های رنگارنگ میندازن.

مهدی قریب دوست






طبقه بندی: اجتماعی، 
برچسب ها: بروجرد، دستفروش، بمبئی، هندوستان، بروجرد بمبئی هندوستان یا شهر دستفروشان، مهدی قریب دوست،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 3 شهریور 1396 توسط فرهاد داودوندی










وبلاگ نویسی که قبلا دستفروشی می کرد


فرهاد داودوندی- بروجرد:

قبل از متاهل شدن، سالها کنار خیابان دستفروشی می کردم.

در همان اوایل بساط من دور میدان رازان ابتدای خیابان شهدا بود، بعدا آنرا توسعه دادم و سه راه جعفری هم یک شعبه راه انداختم! و جالب اینکه سومین شعبه دستفروشی ام را هم در بازار کنار فروشگاه آقای مطیعی راه اندازی کردم.

آنزمان بیشتر روسری و صابون لوکس و مواد شوینده و باطری و کبریت و سیگار وینسوتن سه خط و چهار خط و ریکا و ظروف پلاستیکی در دار که تازه مد شده بود و اینگونه چیزها را می فروختم.

هر روز صبح داخل یک گونی بزرگ وسایلم را می ریختم و از منزل تا محل کارم در کنار خیابان، پیاده می رفتم.

آنزمان بیشتر پول های اسکناس، ده تومانی، بیست تومانی، پنجاه تومانی و صد تومانی رایج بود.

غروب ها لذت می بردم و کیف می کردم که اسکناس های ده بیست تومانی  را روی هم بگذارم و وقتی رفتم منزل آنها را دقیق بشمارم و اصل سرمایه ام را جدا کنم و سودش را هم برای خودم خرج کنم.

خاطرات بسیار زیادی از آن دوران دارم، از روی که که یک "کف زن" می خواست تمام پول هایم را بدزدد تا روزی که کارتن 74 تایی صابون لوکس را به جای 144 تایی به من فروختند و بعد از ده روز تعقیب و گریز بالاخره طرف را گیر انداختم و پولم را تمام و کمال از وی گرفتم.

بالاخره دوران بسیار خوبی بود، قدیمی ها می گویند جوان از کار کردن مَرد می شود.

 به یاد آن دوران بر سر بساط دوستی، چند عکس به یادگار گرفتم.

اگر عمری باشد خاطرات دوران دستفروشی ام را هم خواهم نوشت.





طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی، 
برچسب ها: وبلاگ نویسی که قبلا دستفروشی می کرد، فرهاد داودوندی، دستفروشی، دستفروش،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 27 مرداد 1396 توسط فرهاد داودوندی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
فال حافظ