وبلاگ شخصی فرهاد داودوندی
 
فروشگاه لوازم یدكی اتومبیل ، نجوم ، ورزش ، شطرنج، هنر و علم در بروجرد
tabligh
tabligh










ناگفته هایی از تاریخ معاصر بروجرد

که برای اولین بار است رسانه ای می شود


به مناسبت پنجاهمین سال تاسیس

 عكاسی افشین بروجرد

موزه ای از تاریخ معاصر مصور بروجرد

آقای قدرت اله سلطانی هنرمندی که

 50 سال پیش عکاسی مدرن را به بروجرد آورد




سایت شخصی فرهاد داودوندی- بروجرد:


عكاسی افشین بروجرد یك برند برای شهرمان به حساب می آید.


 آقای قدرت اله سلطانی 15 اسفند 1343 عكاسی نوینی در بروجرد را  پایه گذاری كرده است كه اینك بعد از گذشت 50 سال از تاسیس آن بنوعی موزه ای از تاریخ معاصر مصور بروجرد به حساب می آید.

عکاسی که برای اولین بار فیلم رنگی را به بروجرد آورد و در کارنامه فعالیت های هنری اش چندین ابتکار ویژه به کار برده است.

آقای قدرت اله سلطانی متولد سال 1320 است، وقتی با وی همصحبت شدم آنچنان با لهجه تهرانی خودش جذاب صحبت کرد که حیفم آمد نگارش کلمات ادا شده اش را تغییر بدهم، می توانید متن مصاحبه من با آقای قدرت اله سلطانی را در ادامه بخوانید:




سایت داودوندی: لطفا خودتان را معرفی کنید.

بنده قدرت­ اله سلطانی مسئول عکاسی افشین بروجرد متولد 1320 در شهر تهران هستم از سال 1330 شروع به کار کردم اول در عکاسی ترقی تهران بودم بعد عکاسی ناهید بعد از آن فتومتروپل آمدم که الان به نام آفومار که شرکت کانن فعلی میباشد، مشهور است.

تا سال 44 آنجا بودم بعد از سال 44 به عنوان ویزیتور به شهرستان آمدم که در کار عکاسی بعضی ها ناقص بودند و یا کاربلد نبودند ومثلا من استادکار بودم، آمده بودم که بهشون بگم که مثلا می­پرسیدند که چاپ­ های ما چرا نقره­ ای می­شود؟ خوب من می­دانستم که باید مثلا متول اضافه کنند یا هیدروکنین کم کنند که بشه... همانطور که شهرستانها را می­ گشتیم پای ما به بروجرد هم خورد اینجا آقای بنکدار فروشگاه بوعلی بود نماینده جنسهای ما در فتومتروپل تهران بود اون نماینده ما بود اینجا که رسیدیم رفتیم همکارها رو دیدیم بعضی ها ایراد داشتند و ...آقای بنکدار هم که دید من خیلی به کار واردم به من گفت: تو اگه بیای اینجا من حاضرم واسه تو عکاسی باز کنم بهش گفتم آقا من یک قرون پول ندارم، گفت: من خودت رو قبول دارم.

گفتم: خیلی خوب شما یه دکانی بگیر به نام جفتمون درستش می­کنیم من  بهت چک میدم بعد کار می­کنم و کم کم با هم حساب می­کنیم  اینجا به مدتی با هم بودیم و بعد دیگه من اونجا رو برداشتم ازش،  که اونم باز داستانش جالب بود مثلا غروبا میومدیم حساب کنیم بهش می­گفتم بیا آقا حساب کنیم، میگفت آقا من تو رو قبول دارم گفتم آقا من خودم خودم رو قبول ندارم بیا حساب کنیم بیا دفتر رو ببین گفت اصلا سلطانی بیا یه کاری کن تو اینجا رو بردار اجاره به من بده.گفتم: خوب چقدر بدیم؟ گفت: دوازده تومن. گفتم: خوب کمه چون من بیشتر کار می­کنم (این سال 44) گفت: آقا تو چیکار داری من دوازده تومن می­خوام.

ما دیگه سهم اون رو یه مدتی اجاره اش کرده بودیم بعد از مدتها بالاخره فعالیتهایی کردیم، خاک خوردم اون کلمه خاک که میگن جالبه اینجا چون مغازه این شکلی نبود یه ویترینی داشتیم یه طرفه و یه زیرزمینی هم داشتیم تاریکخانه ما بود با چه فلاکتی عکس چاپ می­کردیم بعد بالاخره اینجا رو ما ازش برداشتیم و دیگه شد مال خودمون و همینطور ادامه دادیم تا الان که در خدمت شما هستیم.


سایت داوودوندی: آقای سلطانی چطور شد که شما در سال 1330 در تهران رفتید به دنبال عکاسی؟

کلاس ششم را خوانده بودم کلاس هفتم رو می­خواستم بخونم دیر شده بود مهرماه گذشته بود، ما رفتیم تهران چهارراه گمرک امیریه عکاسی ترقی پیش آقای هاشمی شاگردی بعد از اونجا آمدم عکاسی ناهید پیش آقای ناظمی. اون موقع کاغذ به این شکل نبود.

کاغذ می­خواستن بخرن بسته­ های صد برگی نبود ده برگی بود آقای ناظمی به من پول می­داد که برای من کاغذ بخر من می­رفتم لاله ­زار فروشگاه فتومتروپل از اونجا می­خریدیم بعد ما یک بسته رو می­رفتیم می­خریدیم اون برای اینکه ما رو تشویق کنه دوزار هم به ما می­داد، یه روز گفتم آقا شما شاگرد نمی­خواید؟ گفت چرا پرسید چقدر می­گیری اونجا؟ گفتم: والله اونجا من روزی دو تومن می­گیرم. گفت: تو اینجا بیا من بهت بیست و پنج زار می­دم ناهارت رو هم می­دم. گفتم باشه.

زمانی بود که مصدق رو داشتن محاکمه می­کردن چون اوستای ما کارت طلایی داشت عکاس روزنامه پست تهران بود استثناءً عکسهای مصدق رو ایشون می­رفت تو مجلس می­گرفت و می­آورد. اون زمان آنها چاپ می­کردن واسه روزنامه­ ها. دیگه همونجا موندگار شدیم از خاطره که پرسیدید می­خواستم بگم؛ شاپور علیرضا با هواپیما داشته می­آمده تهران تو کوههای شمران می­خوره به کوه می­میره، میان خبر می­دند که اینجوری شده، شعبان جعفری (شعبان بی مخ) رو با ایادیش می­فرستند برن جنازه رو بیارن خلاصه اونا می­رن توی کوهها جنازه رو میارن خوب آقای افشار هم عکس گرفته بودن به محض اینکه می­رسن اونجا تیمسار بختیاری نظامی بود میفرستن اونجا افشار رو می­گیرن و می­گن دوربینت رو بده، دوربینش رو می­گیرن فیلمها رو نور می­دن که جایی پخش نشه فقط عکسی که جنازه روی دوششون بود رو گذاشتن اما عکس تکه پاره ­های جسد رو از بین بردند نگذاشتن چاپ بشه.



سایت داوودوندی: سالی که شما آمدید بروجرد مستقر شدید سبک جدیدی را به مراسم جشن هایی به مانند عروسی ها  آوردید، می شود در این رابطه هم توضیح بدهید؟

بله، توی عروسی­ ها معمولاٌ عکاس بغل دست عاقد می­ نشست توی اتاق عروس، خانمی که فرمانده اون اتاق بود می­فرستاد که عکاس رو بگید بیاد ما می­رفتیم اون خانم مورد نظر به ما دستور می­داد حالا این مدل رو بگیر حالا اینجوری بگیر. من اون شکلی بلد نبودم نه که بلد نبودم، کار من نبود ما هی تند­تند عکس می­گرفتیم یکی از اون عروسی­های اولم که رفتیم مال آقای مهدی جلایی بود که الان ایران نیست اون موقع صد  هزار تومن مهریه خانمش بود که مثل توپ تو بروجرد صدا کرده بود، بعد من می­خواستم عکس بگیرم تمام حالت ها رو من می­گرفتم؛ امضا، انگشتر، عسل، نقل پاشیدن و ... می­ دیدم مهمونها که وایستاده بودند به هم می­گفتن این برای کی عکس می­گیره؟

این عکسها رو چون کسی نمی­ خرید، من اون موقع عکسهای 18×13 رو روی کاغذ 21×16 با حاشیه چاپ می­ کردم بعد هم برای اینکه خیلی عزت بزارم  می­ یومدم فیلم رو ظاهر می­کردم آخر سر توی آب می­ شستم توی کمی الکل می ­غلطوندم بعد زیرشون چراغ سه فتیله روشن می­کردم و اونها رو آویزون می­کردم تا زودتر خشک بشه. عکس­ها رو آلبوم می­کردم توی عروسی می ­بردم سریع می­دادم عروس و داماد تعجب می­کردند؛ «آلبوم! ما که الان عکس گرفتیم، حاضر شده!».. . یادمه اولین آلبوم رو من 90 تومن پول گرفته بودم 90 تا یه تومن ها! برای من جالب بود که نمی­دونستم این 90 تومن رو چطوری خرجش کنم... دیگه کارت خبرنگاری عکاسی کیهان رو هم گرفته بودم اینها رو هم من می­ رفتم عکس می­ گرفتم آقای محمود زرافشان هم عکاس روزنامه اطلاعات بود.


سایت داوودوندی: سالی که شما اومدید بروجرد بالاخره چون یه سبک جدید رو آوردید رقیب های تان حضور شما را سریعاً قبول کردند یا نه؟

نه خیلی برام کارشکنی کردن مخصوصاً آقا برا که الان مرده صاحب قبلی عکاسی پارک بود.


سایت داوودوندی: آقا برا ترک بود؟

نه مال رضائیه بودن، آسوری بود.



سایت داوودوندی: آخه عکاسی آقای عصاری را هم یک هموطن ترک ساکن بروجرد به وی داده بود.

نه اون ژرژ اوستای همون آقا برا بود برا شاگرد اون ژرژ بود.

تو بروجرد اصلاً فیلم 135 نمی­دونستند چیه فکر می­ کردند از این فیلمهای سینمائیه من که اومده بودم خوب من تهران کار کرده بودم در ضمن دو جا کار کرده بودم یکی لاله زار از صبح ساعت 5/7 تا 8 شب اینجا بودم 8 شب می­رفتم شام می­خوردم 10 دوباره می­رفتم هتل دربند فتو نخستین اونجا رو اجارش بود هتلهای دربار دستش بود اون موقع­ها برنامه ­های ساز و آوازی بود که .... رو ایران دعوتش می­کردن توی اون برنامه ها یک ربع آنتراک داشت اون یک ربع ما تاریکخانه زده بودیم توی هتل دربند، عکسها رو ما سریع با همون جریانی که گفتم آماده می­کردیم                     

به تعداد مهمانهایی که نشسته بودن سر میز چاپ می­ کردیم من شاگرد بودم اوستای من عکسها رو سر میز دونه دونه به اونها می­داد دونه­ ای پنج تومن می­داد عکس دونه­ ای یک تومن و پنج ریال بود اون شبی 200 الی 250 تومن درمی­آورد البته به من شش تومن حقوق می­داد بعد تا ساعت 2.30 الی 3 اونجا بودیم دوباره  از هتل دربند شمیران میومدیم راه آهن خونمون بود می­ خوابیدیم تا صبح دوباره ساعت 7.30 باید سرکار می­رفتیم لاله­ زار  شاگرد آفومار بودیم....


سایت داوودوندی: الان شما وارد پنجاهمین سال فعالیت عکاسی در بروجرد شده اید، بهر حال خاطرات خیلی زیادی دارید، واقعا فکر می ­کنید اگه تهران مونده بودید براتون بهتر بود یا اینکه آمدید بروجرد؟

 نه تهران و نه بروجرد، شیراز خوب بود.

یادم رفت که بگم من یک سالی هم شیراز رفتم. شیراز که رفتم چون محلی که ما بودیم پخش جنس به سراسر ایران داشتیم. یکی از او نماینده­ های ما مال شیراز بود، خدا بیامرزدش آقای دستغیب، ایشون کار بلد نبود، دیپلم گرفته بود پدرش هم کارمند استانداری بود بعد روی اون پارتی بازی اگه این پسر می­رفت توی ادارات کار می­کرد خیلی به نفعش بود اما دوست داشت کاسب بشه، اومد عکاسی باز کرد توی خیابون زند داخل پاساژ مشیری دو دهنه مغازه گرفت بلد نبود مجبور بود شاگرد بگیره اومد تهران شاگرد ببره با آقای کمالی صحبت کرد که بعد ایشون به من گفت قدرت می­ری شیراز؟

حقوق من 13 تومن بود چهار روز هم بود من عروسی کرده بودم گفتم می­رم. گفت: پس درست کنم؟ گفتم درست کن. با آقا صحبت کرد و با بیست تومن حقوق از پورسانتاژ فروش عکس هم من ده درصد ببرم. ما رفتیم شیراز و البته این خودخواهی نیست ها! من شیراز رو قبضش کردم یعنی اونجا فتونیوز بود، برای خودش یلی بود، فتو ژیلا هم یلی بود با همین کارایی که می­گم ها با الکل زدن و ... مثلاً سال 1339 محمد رضا شاه با فرح و ملکه الیزابت و همسرش و ... آمده بودن اونجا

تاریکخونه توی تخت جمشید در هتل سعادت زدیم سه تا عکاس من گذاشته بودم یکی خود آقای دستغیب بود یکی فتو نیوز بود، یکی فتو ژیلا بود و دستغیب چون ضعیف بود ما دوربین تله دار واسه این گذاشته بودیم که عکس بگیره فتونیوز درشت­ تر بود ما دوربین واید داده بودیم، ژیلا هم نرمال داشت اینا تند تند عکس می­گرفتن، ما رابطی داشتیم که زود می­رفت عکس رو از پشت می­گرفت می­ آورد، من تو تاریکخانه شاگرد هم داشتم تند تند عکس رو آمادش می­کردم، دکتر پیراسته استاندار بود به اون گفته بودیم دو تا آلبوم با جلد مینیاتوری درست کرده بود ما عکسها رو تند تند چاپ می ­کردیم می ­چسبوندیم توی آلبوم­ها آخرین عکسی که من آلبوم کرده بودم فرستادم رفت، موقعی بود که ملکه الیزابت داشت بعد از نهار دسر بستنی می­خورد، عکس رو بهش دادن همش ظرف بستنی رو نگاه می­کرد بعد عکس رو نگاه می­کرد تعجب کرده بود چون هنوز ظرف بستنیش تموم نشده بود عکسش دستش بود!

چون اون موقع کسی این کار رو نمی­کرد. اون روز هشت هزار تومن از پورسانتاژ آلبوم­هایی که داده بودیم گیر من اومد.. یه سال وایستادم اونجا تمام عروسی ها رو ما گرفته بودیم. بیمارستان نمازی یه سری دخترخانم پرستار داشتن من شده بودم عکاس اونها من روزهای پنج شنبه بعدازظهر می­رفتم اونجا عکس می­گرفتم، روی کاغذهای فرانیای ایتالیایی سابق چاپ می­ کردیم واسه اینها..

درآمدی واسه این اوستا می­ رسوندم، منتها این اوستای من عقل معاش نداشت؛ مثلاً درآمد ده درصد عکس من هشتصد تومن بود حقوق من ششصد تومن بود اوستای من همش به این هشتصد تومن چشم دوخته بود فکر نمی­کرد از این هشتاد هزار تومن گیر اون اومده.

سر یکسال به من گفت که آقا من دیگه نمی­خوام واسم کار کنی. فتوژیلا فرستاد دنبال من که بیا اینجا کار کن، یه روز هم رفتم اونجا کار کردم دیگه زده شده بودم نمی­خواستم بمونم، اونجا صاحب خانه ­ای داشتیم خدا بیامرزه آقای ملک­پور جزء میلیاردرهای اونجا بود ایشون اومد من رو صدا کرد که قدرت بیا و تهران نرو بیا اینجا من بهت سرمایه می­دم با پسر من عکاسی درست کن.

اون یه پسری داشت که می­خواست بره آمریکا اون نمی­خواست بزاره بره می­گفت تو با سیروس  شریک شو. من برای اینکه در برم و بروم تهران،می ­گفتم آقای ملک­پور نمی­شه محل تو خیابان نادره گفت آقا تو می­خوای ساعت گل شیراز رو من برات بگیرم؟ -مرکز شهر بود-گفتم نمی­ شه من باید برم پسر خالم عکاسی داره،- عکاسی افشین تهران معروف بود-  من باید برم.

می­گفت پسر، پسرخاله اینجاست تو وایسا اینجا وضعت خوب شد پسرخاله میاد سراغ تو، گفتم شما جریان ما رو نمی­دونید ما آخه خیلی برادریم. هیچی گذاشتیم و برگشتیم تهران رفتیم تهران باز دوباره بیکار شدیم.

من از عکاسی سیاری خیلی بدم میومد دوربین کولم بندازم و ... اون موقع مد شده بود عکاس سیار بود مجبور بودم چون خانمم باردار بود عکاسی سیاری هم کردم ولی بعد اومدم پیش همون اوستام تو متروپل که از پیشش رفته بودم اینجا قبلاً سیزده تومن حقوق می­گرفتم، شیراز بیست تومن بود. بهم گفت چرا اونجا نموندی؟ واسش جریان رو تعریف کردم گفت خیلی خوب بیا اما من ده تومن میدم. دومرتبه رفتم با حقوق ده تومن وایستادم اونجا تا سال 44 که اومدم بروجرد.



سایت داوودوندی: قضیه اینکه  اسم عکاسی بروجردتون رو گذاشتید افشین چی بود؟

پسر خالم اسم عکاسیش افشین بود برای اینکه پول تابلو ندم اون تابلوی عکاسیش رو عوض کرده بود تابلوی قدیمیش مونده بود، تابلو رو آوردم زدم اینجا. اون عکاسی توی تهران خیلی معروفه الان هم همینطوره بچه­هاش رفتن آمریکا خودش هست اونجا رو به همین فتومتروپل داده که با هم شریکن.


سایت داوودوندی : چند تا بچه دارید؟

 چهارتا


سایت داوودوندی: چهارتای شان بروجرد به دنیا آمدند؟

 نه دوتا دختر داشتم بعد دوتا پسر رو تو بروجرد خدا داد اولی سارنگ که تهرانه بعد ساسان.


سایت داوودوندی: خوشحالید از اینکه اومدید بروجرد یا نه؟

 خوشحال بودم ولی الان دیگه نه!!!! ولی حاصل 50 سالم رو که اینجا وایستادم برداشت نکردم، نمی­خوام که مردم کاری واسه من بکنند اما زیاد قدردان نیستند درسته معروفم و فلان و فلان، ولی شاید من توقعم زیاده چون من توی رفاقت خیلی پایبند این جریاناتم متأسفانه کسی رو پایبند این اصول نمی­بینم.

شاید من سال 44 توقعم کم بود یا الان سنم بالا رفته توقعم هم بالا رفته، یه خورده اینجوری آدم دلگیره آخه من خیلی فعالیت کردم؛ اینجا لابراتوار نداشت اولین لابراتوار رو ما درست کردیم به نام بهرنگ تو خیابون بحرالعلوم بعد دیگه گلبرگ آمد و حتی در سال 1375 اولین دستگاه چاپ سریع عکس رو ما در بروجرد راه­اندازی کردیم و جالبه که بدونید چون این دستگاه تازه توی بروجرد آمده بود عید همان سال مردم تا ساعت دو و نیم صبح مراجعه می­کردن برای چاپ عکس­هاشون ما همون سال با راه­ اندازی لابراتوار سریع سایز چاپ 10×15 رو هم در بروجرد جا انداختیم.

متأسفانه در بروجرد همکارای من با هم زیاد انسجام ندارند. برعکس تهران و شمالن، با همدیگه اتحاد نداریم من اینجا رئیس اتحادیه بودم، راجب قیمت عکس تصمیم می­گرفتیم چون 16 تا بیشتر نبودیم بعد شده بود 32 تا، من 32 تا فتوکپی می­گرفتم پنج­شنبه آماده می­کردم به همکارا می­دادم از شنبه همه مطیع بودن. الان خراب شده..!!!!

مثلاً الان عکس 4×3 رو قیمت دادیم شش هزار تومن ولی در اصل شش هزار تومن نمی­ صرفه حالا من موندم یه عکاسی اگر در روز بیست فرم عکس هم بگیرد روزانه صد و بیست هزار تومن درآمد دارد که به توجه به اینکه کرایه و سرقفلی­ های امروز نجومی شده  چطور برای یک عکاسی می صرفه که کار کنه من هم اگر دوام آوردم بخاطر اینه که ملک مال خودمه.


سایت داوودوندی: خوب حالا که تکنولوژی جدید اومده مثل دیجیتال و غیره.. تأثیرش توی کار شما چطوره؟

 خیلی تأثیر گذاشته، کارها کم شده، منتها ما اگه رو پائیم بیشتر به خاطر سابقه و بایگانی و فروش اجناسمونه چون الان مشتری نسل سوم میاد پیش من، مثلاً خانواده یاراحمدی­ها؛ پدرانشون که اینجا عکس می­گرفته­ اند، بعد دخترش رو هم عروسیش رو ما عکس گرفتیم، حالا نوه اون رو هم عروسیش رو ما عکس گرفتیم، این شده نسل سوم، چون الان همه توی بروجرد زندگی نمی ­کنند و رفتن این طرف و اون طرف.

پسر تیمسار هژبر که از فامیلهای اونهاست پارسال توی یک مجتمعی جشن گرفته بود خلاصه بعد من رو هم دعوت کردند، البته فیلمبرداری اون مجلس با ما بود و خلاصه اونجا زحمتی کشیده بودن. اول از این مسن­ هاشون مثل یداله خان اومدن عکس گرفتن بعد نسل دومشون اومدن وایستادن عکس گرفتن بعد نسل سومشون خلاصه اونجا به ما جایزه دادن و خیلی تقدیر کردن و گفتن که تو دیگه الان جزو فامیل ما شدی.

بعد من واسه اینکه یه چیزی هم به اینها نشون بدم دست­خط قوام السلطنه رو وثوق الدوله به دستور احمد شاه یه چیزی نوشته بودند برای جد یاراحمدی ­ها که؛ «شما را مفتخر کردیم به لقب امیرامنه» که عکسهاش موجوده که امیرامنه پدر همه یاراحمدی­ هاست.



سایت داوودوندی: این عکس معروف خاندان یاراحمدی ها را خودتان گرفتید؟

بله، من این عکس رو با چند تا دیگه روی جلد آلبوم­های تبلیغاتی زده بودم فامیلهاشون از اینها عکس گرفته بودن و فرستاده بودن آلمان من دیدم خانواده اینها از اونجا به من زنگ می­زدن که سلطانی تو عجب کاری کردی!!..


سایت داوودوندی: آیا صحبت یا  تجربه خاصی در رابطه با کارگر و کارفرما دارید که به درد نسل امروز بخورد؟

صحبت خاصی که نه  فقط تشکر می­کنم از استادانم که یکیش همون فتو نخستین به نام امان اسکندری بود یکی هم همون مرحوم افشاره که الان شرکت کانن هستند خیلی آدمهای سخت گیری بودند توی کار که اگه چیزی من الان دارم از اونها دارم مثلاً یکی از کاراش ساعت 7.30 باید سرکار می­ رفتیم، اوستای ما ساعت 7.15 اون طرف خیابون توی ماشین می­ نشست و از شیشه ماشینش ما رو کنترل می­کرد اسم هر کدوم رو با زمانشون یادداشت می­کرد هر پنج­شنبه که حقوق ما رو توی پاکت میذاشتن می­دادن بعد می­رفتیم یه دفتری رو امضا می­کردیم و پاکت رو می­ گرفتیم، نمی­ شمردیم! بعد که تو خونه می­ شمردیم می­ دیدیم که پونززار ( پانزده ریال) کمه یک یادداشت توش بود که مثلا دوشنبه یکربع دیرتر آمدی.

ولی بعداً فکر می­کنم که اون با سخت­گیری­ هاش منو ساخت، اینطوره که بایگانی منو هیچکس نداره شما الان از سال 44 هر عکسی که بخوای سه دقیقه طول نمی­کشه که فیلمش رو میارم، از یک تا .. همینطور مرتب دارم.


سایت داوودوندی: فکر می­کنید تا حالا چند تا عکس گرفتید؟

از میلیون گذشته.


سایت داوودوندی: همه هم آرشیو شدند؟­

عروسی­ هاش رو نه، اونها رو سوزوندیم  برای اینکه نمی­شد بایگانی کرد 6×6 بود با رولیفلکس می­گرفتیم نمی­شد جمع کنیم می­شد اما کجا؟ خیلی جا می­گرفت. الان 135 رو هم مقداریش رو نگه داشتم البته اونها رو هم تاریخ و اسم نوشتم ولی آرشیو آتلیمون مرتبه ما از یک داریم الی.....


سایت داوودوندی: عکس عروسی دارید که گرفته باشید طرف هیچگاه  آنها را نبرده باشد؟

نه همه اومدن البته اختلاف داشتیم که بعد از دو سال اومدن یکی از اونها از دوستانم اسمش رو نمی­ برم عروسی ایشون رو من عکس گرفتم و طبق معمول آلبوم کردم و ... عکاسهای دیگه این کارو نمی­کردن اونها عکس رو می­گرفتن وامی­ ستادند ببینن طرف کی میاد.. اما من همه رو چاپ می­کردم، خوب این تازگی داشت واسه اینها.

یادمه اولین عروسی مال مهدی جلایی بود دومین عروسی مال مهندس زهتابچی بود. اون موقع کسی دو فلاشه عکس نمی­گرفت من این کار رو می­کردم و یه کاسه فلاش اضافه می­ گذاشتم و همچنین ضد نور هم عکس می­گرفتم، بعد عکسها رو روی کاغذ سبز چاپ می­کردم وقتی که زیر آگراندیسمان می­خواستیم چاپ کنیم باید 32 شماره می­شمردیم اما سیاه و سفید رو 5 شماره باید می­ شمردیم که کسی این کار رو نمی­ کرد همه رو کاغذ سیاه و سفید چاپ می­کردن که زود بدن بره.

اون موقع با فیلم تخت عکس می­گرفتیم با قید و ... مثلاً شهریور بود من روزی هشتاد فرم عکس می­گرفتم باید هشتاد دفعه می­رفتم تاریکخونه و فیلم رو میگذاشتم توی قید و تازه چهارتا عکس هم چشم زده بودن که باید عوض می­شد و روی کاغذ سبز با همون شمارش چاپ می­کردم و باید واسه هر کدوم همون 32 شمارش نور داده می­شد و عکس رو چاپ می­ کردم، این ذوق کارم بود چون این کار رو دوست داشتم، این کارها رو ما می­کردیم با چه مشقتی حالا بچه ­ها فکر می­کنن خیلی واردن.!!!



سایت داوودوندی: بعد عکس رنگی که آمد قضیه چطور شد؟ چه سالی عکس رنگی آمد؟

رنگی از سال 1336 الی 1337 در تهران اومده بود، اما در بروجرد نه.


سایت داوودوندی : شما که آمدید بروجرد با سیاه و سفید شروع کردید یا رنگی؟

سیاه و سفید بود. رنگی بود ولی اینجا کسی نمی­گرفت اصلاً مد نبود تهران هم همه جا نبود آقای افشار صاحب فتومتروپل آورده بود که من یک عکس جلوی اون مغازه دارم که نوشته بود فیلم رنگی موجود است.که اون موقع فیلم رنگی کم بود. کلا فیلم رنگی رو من توی بروجرد آوردم و جا انداختم که بخاطر فروش زیاد فیلم رنگی شرکت آفومار یک عدد دوربین (اف وان) به من هدیه داد.


سایت داوودوندی: شاگردهایی داشتید طی این چند سال که الان عکاسی داشته باشند؟

بله هستند کسانی که الان عکاسی دارند. بطور مثال: عکاسی جمشید، عکاسی پیام، عکاسی آرمان، عکاسی هالیوود، عکاسی چهره، عکاسی لارژ و... .


سایت  داوودوندی: چندتا عکس تیم ورزشی و مکان ورزشی توی مغازه شما دیدم لطفا توضیحی در موردشان بدهید.

اون موقع ما تیم والیبال افشین رو داشتیم. حتی یکسال ما قهرمان شدیم بخاطر حاشیه­ های امنیتی قبل از انقلاب کاپ رو به ما ندادند که سالها بعد مرحوم کاروان به شوخی می­گفت سلطانی اون کاپت رو نمی­خوای ببری؟ که من می­گفتم قشنگیش اون بود که همون روز اون رو توی استادیوم جلوی تماشاگرها به ما می­ دادید. بعدها در سال 1383 پسرم یک باشگاه ورزشی ایروبیک در بروجرد افتتاح کرد که در زمان خودش خیلی به روز بود و به مدت دو دوره پیاپی ایروبیک بانوانش در استان لرستان اول شد.


سایت  داوودوندی: هنوز هم فعالیت ورزشی دارید؟

فعلاً خیر ولی یکسری برنامه ­ها داریم که در حال چیدن مقدماتش هستیم.


سایت  داوودوندی : بهر حال از شما بخاطر وقتی که به ما دادید،ممنونیم.

خواهش می­کنم ما خیلی مزاحم شما شدیم. خوشحالم که بالاخره یکی در این شهر حال ما را پرسید. من هم از شما ممنونم










طبقه بندی: نقدهای ورزشی اجتماعی،  سرمایه های فرهنگ و ادبیات بروجرد، 
برچسب ها: به مناسبت پنجاهمین سال تاسیس عكاسی افشین بروجرد موزه ای از تاریخ معاصر مصور بروجرد، به مناسبت پنجاهمین سال تاسیس عكاسی افشین بروجرد، موزه ای از تاریخ معاصر مصور بروجرد، قدرت اله سلطانی، عکاسی افشین، ناگفته هایی از تاریخ معاصر بروجرد،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 23 خرداد 1395 توسط فرهاد داودوندی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
فال حافظ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic